تبليغاتX
فرياد
...آي با شما هستم....اين درها را باز كنيد
پول مردم ايران در جيب توگويــــي ها
درود
1-فرياد ويژه نامه اي تحت عنوان گودباي آقاي رئيس جمهور در دانشگاه چاپ كرد.(لازم به ذكر است فرياد نشريه ي سياسي ،فرهنگي اجتماعي است كه در دانشگاه ياسوج به چاپ مي رسد).
2-مساله ي هسته اي ايران متاسفانه باز هم به جاهاي حساس و بحراني رسيد.و در اين بين اين مردم هستند كه ضرر مي كنند و هزينه مي پردازند.ديروز آقاي شيرزاد كه خود متخصص مسائل هسته اي است نوشت كه اگر به جاي هزينه هاي كلان در امور هسته اي اين هزينه ها در جاهايي مثل آموزش و بهداشت هزينه ميشد وضع ما اكنون اين نبود كه هست.متاسفانه مخفي ماندن مقدار هزينه هاي صرف شده در اين زمينه و مقدار رانت ها ي داده شده به كشورهايي چون روسيه و چين براي استفاده از حق وتوشان در شوراي امنيت و رانتهاي داده شده به كشورهاي فقيري چون كشورهاي آفريقايي مثل توگو براي استفاده از حق رايشان در شوراي حكام و بسياري چيزها كه در اين زمينه مطرح نمي شود باعث شده است كه مردم ما با كمترين آگاهي نسبت به عواقب اين مسائل صحبت كنند.ديروز در ياسوج با مردم عادي كه در اين زمينه صحبت ميكردم همه (بلااستثنا)با ادامه ي اين روند حتي براي دستيابي به بمب اتمي موافق بودند.امتيازهاي كلان نفتي به چين،امتيازهاي كلان اقتصادي به روسيه(منهاي كوتاه آمدن فضاحت بار از حقمان در درياي خزر )و دادن كمكهاي بلا عوض به ساير كشورها از جيب مردم است كه در صورت آگاه شدن مردم از دادن اين امتيازها كه هيچ كدام از قراردادهاي تركمانچاي و حتي امتياز تنباكو كمتر نيستند،گمان نكنم هيچ ايراني آزاده اي با ادامه ي روندي كه چيزي جز ضرر براي ما ندارد ،موافق باشد.حتي اگر اين حق صددرصد ما باشد عقل سليم اين را نمي پذيرد كه براي دستيابي به يك حق از ساير حقوق خود محروم شويم.اصلا من مي گويم انرژي هسته اي حق مسلم ماست ، ولي دليل بر اين نمي شود كه ما به خاطر اين حق به خودمان ضربه بزنيم و ساير حقوق خودمان از جمله حق داشتن يك زندگي آرام ،مرفه و بي دغدغه را از دست دهيم.
به هر حال اگر مسئولان ما گمان مي كنند كه با بمب اتم امنيت كشور حفظ ميشود ،ذكر يك نكته ضروري است.پاكستان ، هند و اسرائيل هر سه كلاهك هسته اي دارند،اما هيچ كدام از اين كشورهاي در آرامش زندگي نمي كنند.
در ضمن بدترين زمان براي ادامه ي مسائل هسته اي نيز انتخاب شده است.همزمان(گرچه عملا قبل از دولت جديد بود ولي همش به پاي دولت جديد نوشته شد)با آغاز به كار دولت جديد.گرچه من با احمدي نژاد ودولتش مخافم ولي منافع ملي اجازه نمي ده كه بد دولت را بخواهيم.
منهاي همه ي مسائل كوتاه آمدن كشورهاي غير متعهد از دفاعشان در قبال ايران است....بعله مثلا كشوري مثل آذربايجان كه نمي آيد به خاطر چند ميليون دلار ناقابل منافع ميلياردي خود در اروپا و آمريكا را از دست بدهد.عجب دوران و روزگاري شده...اگه نديديد پس فردا لبنان و سوريه كه با پول ايران زنده اند هم نزدند زير همه چيز!!!از ما گفتن.هر كشوري منافع ملي اش را بر منافع ديگران ترجيح مي دهد.
3-از همه چيز بگذريم ،آقا هوا ياسوج عاليه...حتما اگر مي خوايد بريد مسافرت اينجا يه سر بزنيد...جاهاي خيلي قشنگي داره...مثل همون ناآگاه بودن مردم ما نسبت به مسائل هسته اي اينجا هم ناشناخته مونده....حتما بيايد ها...ما هم در خدمتيم.
2 اين مطلب توسط نوشته شد  شنبه بیست و دوم مرداد 1384در ساعت  2:34  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

افسوس بر ملتي كه به قهرمان نيازدارد
درود
ببخشيد اين چند روزه نبودم.خيلي مسائل بود كه بايد به اونا پرداخته ميشد.از جمله ي اونها پايان يافتن به قول شرق عصر خاتمي و بوسيدن دستان رهبر توسط احمدي نژاد و سالمرگ شاعر محبوب من حسين پناهي و مسائل اكبر گنجي و...نمي دونم همه ي اينها رو يه جا بهشون بپردازم يا نه؟ولي به هر حال يه مقاله كه در مورد سر آمدن دوران اصلاحات قبل از انتخابات نوشته بودم و يك مقاله كه پارسال براي حسين پناهي نوشتم رو ميارم.در مورد پهلوان اكبر هم كه قطعا همه پيگير مطالبش هستيد .از همه ي دوستان مي خواهم در مورد نماز آزادي پيشنهاد بدن كه يك تاريخ رو كه روي اون كار بشه و اطلاع رساني خوبي بشه كه به بهترين نحو امجام بشه.به خصوص از آقاي متقي عزيز مي خوام كه روي اين موضوع كار كنن.


پايان عصر خاتمي
سر آمدن دوران رياست جمهوري سيد محمد خاتمي در موقعيتي است كه از يك سو سطوح بينش و زواياي نگرش و آگاهيهاي اجتماعي طبقات مختلف جامعه تغييرات اساسي و تحولات بنيادي پذيرفته و از سوي ديگر در زمينه هاي مختلف به كسب تجربياتي ارزشمند و توفيقاتي در خور دست يازيده ايم .
گر چه موانع و محدوديت ها و ناتوانيها و سدسازيها در اين دوران به ناكاميهاي بسياري دامن زد و تلخكامي و سرخوردگي را به شكل بي سابقه اي گسترش بخشيد و مردم را چنان مردد ساخت تا بعضاً برخي سخن از اصلاح ناپذيري و بن بست و تصلّب گويند و رام نشدگي قدرت را به لجام اراده ملي حتميّت و قطعيّت پندارند و دريغ و افسوس از وضع موجود را در هاله اي از اعتراض منفي آشكاره كنند و تحريم انتخاباتها و رأي ندادن و روي تافتن را روية خود سازند و آن خواجة خنده رو را به عدول از وعده ها و از ياد بردن مواعيد متهم داشته و سرزنش نمايند و بر دانشگاهيان به انزوا نشسته و مطبوعات بسته و روشن فكران خسته و قلمهاي شكسته ، افسوس خورند و بهت زده و سرگردان به دنبال دستاويزي بهتر و چاره اي كارسازتر باشند .
ليكن ، جدايِ از موانع مرتفع در مقابل اصلاحات و تفاسير اقتدارگرايانه از قانون كه نقش مردم را در صحنة تصميم گيري و اداره كشور به نحوه نااميد كننده اي پايين مي آورَد و در پناه نظارت استصوابي راه بر كمترين فرصت ها مي بندد ؛ گروهي نيز با برشمردن تحولات و دستاوردهاي هشت ساله ، سرمنزل امروزين را با مقام و مرتبة ديروزين مقايسه كرده و ادامه اصلاحات را نه تنها غير ممكن ندانسته كه با پي افكني و ساختار بندي مناسب كه در بسترهاي زيرين اجتماع در اين مدت تعبيه گشته ، راه بر جنبش دمكراتيك را هموارتر دانسته اند و به جاي مدد جستن از حركتهاي عجولانه و خالي از عقلانيت ، نسخة تدبير و تدّبر و تعمق و ژرف كاري و ژرف كاوي و خرد ورزي و حركت بنيانيِ فرهنگي را به عنوان اصليّت اصيل اصلاحات كه همان تحويل و تحوّلِ انديشه ها و جهش و باروريِ ذهنيتها ، به منظور تغيير و تغيّر عيني و عينيت يافتن تلاشهاي اصلاح گرايانه ، به صلاح دانسته و تجويز نموده اند و با طرح اين موضوع كه مشكلات امروزي ريشه در تاريخ و فرهنگ و گذشته اين مرز و بوم دارند و در روزگاران و گذر قرنها به هم تنيده شده اند كه زدودن و برطرف كردنشان ميسر نشود ؛ الا به روزگاران ! و اينچنين خواستار صبر و تحمل بيشتر نخبگان و انديشمندان هستند چرا كه اصلاحات در سرزميني كهن با ميراثي عظيم ، هم هزينه بر است و هم محتاج زماني دراز براي بازسازي و مرمت بناي سترگ و ارجمندي چون فرهنگ !
تأملي در اين انديشة دوستان و نيم نگاهي بر دستاوردهاي ملّت در اين سالها ، شايد به روشن نگري و روشنگري و بهتر انديشي ما كمك شاياني نموده و دريافتن مسير آينده منشأ تأثيري مؤثر گردد .
تحولات عميق اجتماعي كه ريشه در انقلاب اسلامي ما به زعامت حضرت امام (ره) داشته ، در اين مدّت به نحو چشمگير و آشكاري به چشم آمده است . غالب گشتن و استيلاي اراده ملي (علي الظاهر!) و رواج گفتماني مبتني بر« انسانيت » و برمحوريّت «حق» در مقابل تلقيِ تكليف مدارانه از زندگي و حيات اجتماعي و سياسي ، با بن مايه اي از تكثر و تساهل و مدارا و « سير در گستره وسيع كثرت گرائي » و اوج برداشتن قرائت هاي نوين از دين و چالش گر شدن و به چالش كشيده شدن قرائت رسمي ، بر بار شدنِ مدنيّت و زمزمه هاي آزادي بيان و نشر مقطعيِ افكار ، رواج و تسلط نسبيِ قانون مندي و قانون گرايي و نفيِ نظريِ قدرتهايِ ورايِ قانون و نفيِ زور و استبداد و تمرين دمكراسي ، نشستن شهروندي و حقوق فردي بر جايِ تكليف مداري مطيعانة رعيّت پرور ، توقيف و توّقف اعمال محفلي و خودسرانة خارج از شئون انساني ( قتلهاي زنجيره اي ) اعتلا و فراشدِ ايرانيّت در پناه گفتگوي تمدنها و نفيِ مطلقيّت در اصالت و اصليّت بخشيدن گفتگو و انجام تحوّلات عميق در عرصة نشر و فرهنگ و سينما و همچنين رواج نقد و انتقاد و اعتراض و جسارتِ پرسشگري و در نهايت ، نهادينه كردن پاسخگويي و ارتقايِ آگاهي هاي نسل جوان و مردم و دانشگاهيان و رنگ باختن قداست و آسماني بودن قدرت و پالايش خرقة قدرت از هالة قدسيّت و همچنين نفي قهرماني گري و تكيه بر مردم در صِلاح و اصلاح جامعه ، از جمله دستاوردهاي جامعه ما در اين مدّت است . منطقي است كه در مقابل مشكلات و در ميانه يأس مستولي بر اذهان بسي از نخبگان ، چنين تحولاتي را ديدن و شمردن و تامل نمودن ؛ به ازدياد شوق و استقامت و پايداري خواهد انجاميد ؛ تا در اين موقعيّت حساس خِرد و تدبير و همچنين ايمانِ به هدف را بكاربستن ، مانع از يأس و وادادگي و تسليم گردد.
باري ، در زمان رياست جمهوري آقاي خاتمي جامعه ما اثرات عميقي را پذيرفت ؛ اگر چه رياست جمهور در بعضي از موارد در مقابل حاكميّت به حاشية انزوا افتاد .خاتمي با تمامي فضائل و دانش و ژرف نگري خود و با تمامي محبوبيتش در پيشگاه نخبگان و انديشمندان ، در مقام يك عالم و يك روشنفكر، اكنون كه به شكرانه ، خرقه از سر بر مي دارد ؛ گاليلة توبه كار را در ميان يارانش ، هنگام خروج از كليسا مي ماند كه مي گفت : « افسوس بر ملتي كه به قهرمان نيازدارد. »
..........................................................................................
سلام , خدا حافظ حسين را گوش مي دم:
ميزي براي كار / كاري براي تخت / تختي براي خواب / خوابي براي جان / جاني براي مرگ / مرگي براي ياد / يادي براي سنگ / اين بود زندگي
و صدايش كه زيبا بود , و صدايش كه صادقانه و صدايش چه كودكانه و صدايش كه انگار هنوز ... نه , انگار نه, حسين زنده است ... نيست ؟ پس اين صداي كيه ؟ من خودم دارم مي شنوم , گوش كن .. حسينه , باور كن حسين پناهيه كه با صداي خودش داره مي گه
من زندگي را دوست دارم / ولي اززندگي دوباره مي ترسم / دين را دوست دارم / ولي از كشيشها مي ترسم / قانون را دوست دارم / ولي از پاسبانها مي ترسم عشق را دوست دارم / ولي از زنها مي ترسم / من مي ترسم , پس هستم / اينچنين مي گذرد روز و روزگار من / من روز را دوست دارم / ولي از روزگار مي ترسم ...
شنيدي ؟ ديدي من راست مي گم . خودش هم گفت مترسه ... پس هست . ولي نه ... حسين داره مي گه جواب زنده بودنم مرگ نبود ... جون شما بود ؟ حسين مرد ... آره يادم اومد . من خودم توي تشييع جنازه اش بودم , ببخشيد يه لحظه يادم رفته بود كه حسين مرد. آخه مي دوني چيه , من اينقدر باهاش بودم تو اين مدت بعد از مرگش , كه ديگه باورم شده كه حسين نمرده , خوش هم طوري حرف مي زنه كه شايد خودش هم باورش شد كه زنده است , ديگه چه برسه به من ...
اونجا كه نازي ازش مپرسه : پات چرا بستي به تخت , مي دوني حسين چي مي گه : مي گه پامو ؟ پاموبستم كه اگه يوقت زمين سقوط كنه طوري نشم .
پا يه جا كه از نازي مي پرسه , ما چرا مي بينيم , ما چرا مي فهميم , ما چرا مي پرسيم , من كه مي دونم حسين دلش از اين همه تبعيض , و دلش از وطني كه فقط مرگ را به مساوات تقسيم كرده بودند خون بود ؛مي گه بي شمار باباي شل از سگدو / بي شمار مادر كور از گريه / بي شمار كودك اسهالي بي سوت سوتك / بي نهايت تابوت
ودلش مي سوزه وبرا همين ناراحته كه فهميده و ناراحته كه مي بينه ... زندگي مهلت پرسيدن به ماها نمي ده / اين جهاني كه همش مضحكه و تكراره / تكه تكه شدن دل چه تماشا داره ؟ من ديگه تموم كنم... بايد برم يه تريلي سوال دارم از اين حسين , مي خوام بپرسم كه رسالتش رو انجام داد .
ورسالت من اين خواهد بود / تا دو استكان چاي داغ را / از ميان دويست جنگ خونين / به سلامت بگذرانم / تا در شبي باراني آنها را با خداي خويش / چشم در چشم هم نوش كنيم .
و بگم حسين جان تو كه لهجه ولايت مادريت را از ياد نبرده بودي پس چرا گفتي : مادر بزرگ گم كردهام / در هياهوي شعر آن نظر بند سبزي را /كه در كودكي بر دستم بسته بودي .
ميخوام بگم حسين از كجا مي دونستي مرداد ماه ...
ما بدهكاريم / به كساني كه صميمانه از ما پرسيدند / معذرت مي خوام امروز چندم مرداد است / و نگفتيم / چونكه مرداد/ گور عشق/ گل خونرنگ دل ما بود .
مي خوام بگم حسين م نازي رو به كي سپردي , دلت اومد , دلت اومد نازي رو رها كني , يا نكنه ... اي شيطون , نازي را هم با خودت بردي ؟ مي دونستم بدون نازي نمي توني بري.
و راستي حسين , اين هم كودكي كه برگشتي بهش , خوب حالا چيكار كردي , تو كودكي خوش مي گذره ؟ گفتي به مادرت كه اون شب شير برنج سحري اش رو تو خوردي ؟ كبوترت چي , ديديشون , حتماً تو قبرستون ده هم رفتي و حسابي هم خنديدي من مي دونم اين دفعه كه رو درخت انجير بري , ديگه محاله پايين نياي
پشت پنجره چي بود حسين؟ همون هيچ بزرگ ؟
پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچي نيست.

2 اين مطلب توسط نوشته شد  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384در ساعت  1:40  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

اگرمردم پادشاهاني دارند كه جبارند سزاوار آنند
درود
احتمالا چتد روزي را نباشم.كنگره ي فوق العاده سازمان مجاهدين هست.اين مقاله رو بخونيد و نظرتون رو بگيد.فعلا باي.
پيش از هر چيزاز توي خواننده واز خودم با تمام وجود معذرت خواهي مي كنم چرا كه از چيزي مي خواهم سخن بگويم كه مي دانم واعتراف مي كنم كه ياد آوري آن درد آور است و انسان وعواطف انساني آنقدر محترم است وعزيز كه زخم زدن به آن حتي اگر به قصد سلامتي هم باشد سخت وتحمل آن دشوار است . بدان كه هر حرفي كه مي زنم پيش و بيش از هر كسي طرف خطابم شخص خودم است وخود را در اين درد با تو شريك و سهيم مي دانم .
نگاهي منصفانه ونه جانبدارانه در تاريخ ملت ايران خبر از واقعيتي تلخ مي دهد .خبر در جا زدن و اتلاف سرمايه هاي مادي ومعنوي اين سرزمين در چند قرن اخير .
اگر شاخص ونماد اين خيانت ما چند نفر درباري و عوامل خارجي است ، اما عامل اصلي تحقق آن در واقع خود ملت است ملتي كه در وصفش بسيار ، بسيار سخن گفته وشنيده ايم .
اما آيا اين نيست كه اگر ملتي پانصد سال از راه مانده مقصر اصلي خودش است واگر هم به كنه اين وقايع پي نمي برد خود در آن دخيل است واگر به اصطلاح رجال واهل فكر مسئله را يك بعدي مي بيند باز ناتواني اين فرهنگ است .
متأسفانه امروز هماهنگ با بافت جامعه عميق ترين انديشه هاي آكادميك ما سطحي وعوام زده است و اين عوام زدگي يك بيماري رقت بار و انديشه كش اجتماعي است ما در بررسي انحطاط اجتماعي وسياسي، فرهنگي واقتصادي و كه دچارش بوده ايم تنها به علل خارجي وعوامل بيروني توجه كرده و دچار سطحي از فرافكني مسائل خود به حوزه خارج از ( خود ايراني ) هستيم واين مي تواند تنها بخشي از حقيقت را بدست دهد همه پريشانيها و شوميها را به گردن عوامل خارجي و امپرياليسم انداختن در واقع اغفال مردم از واقعيتهاي زشت داخلي است ونتيجه اش ناديده گرفتن وپوشاندن سرچشمه هاي اصلي است ودر واقع تبرئه خوش خيالانه عوامل حقيقي گناه است .
از عوامل خارجي وقدرت واثر آن به گونه اي حرف مي زنيم كه قدماي ما از غول وشياطين وارواح پليد سخن مي گفتند .
روشنفكران ما به جاي تجزيه وتحليل منطقي وشناخت واقعي مسائل فحش داده اند وهمايش وميتنيگ بر پا كرده اند وغرولند كرده اند و نق زده اند .
اين شيوه « لعن ونفرين » و« دعا وصلوات » را كه از تربيت غلط مذهبي « گونه » خويش داريم در هر جنبه اي از زندگي خود گسترده ايم اين يك فرض عمومي اثبات شده است كه مناسبات و روابط وچهار چوبهاي اجتماعي ،همانند و ما بازاء خود را بروز مي دهند واين تغيير اين ضرب المثل عاميانه فارسي است كه « از كوزه همان تراود كه در اوست »
ضرب المثل هايي كه معمولاً تجربيات تاريخي جوامعند .
لوتر ميگفت « اگرمردم پادشاهاني دارند كه جبارند سزاوار آنند »
به عبارت ديگرتا مظلومي نباشد ظالمي هم براي بار نهادن وتازيانه زدن وجود نخواهد داشت واين سخن خداوند است كه با انسان اتمام حجت مي كند وهر گونه بهانه اي حتي اگر اصطلاح عاميانه پسند « مظلوم ومحروم» باشد را مردود اعلام مي كند آنگاه كه چنين مي گويد « آنان كه فرشتگان جانشان را در حالي كه ظالم به خود بوده اند مي گيرند : از آنها مي پرسند در چه كار بوديد پاسخ مي دهند ،ما در روي زمين مردمي ضعيف وناتوان ومستضعف بوديم ، فرشتگان گويند آيا زمين خداوند پهناور نبود كه در آن هجرت كنيد ؟و مأواي ايشان جهنم وآن بد جايگاهي است « سوره نساء »
چرا كه انسان حامل امانتي بسيار والا ومتعالي است و آن قدرت تفكر وتدبر وحل مسئله است و اين كوبنده ترين بيان است كه « بدترين جانوران نزد خداوند كساني هستند كه كر و لالند و اصلاً تعقل وتفكر نمي كنند » « سوره انفال»
بدليل فقدان پشتوانه استوار انديشه عقلي سالهاست كه دچار تقليد دوگانه اي شده ايم كه وجهي از آن تقليد از غرب وجه ديگر آن تقليد از گذشته بوده است وملتي كه از انديشه عقلي بدور افتاده باشد ، به هبوطي محترم داده خواهد شد .
ايرانيان در چنين وضعيتي پاي در گل مانده اند . از سويي خاطره ازلي قومي شكوهمند ودوره هايي شكوهمند از تاريخ گذشته وسوسه اي در درون آنان افكنده واز طرفي وضعيت هبوط واپسين سده ها لحظه اي وجدان نگون بخت آنان را رها نمي كند .
ايرانيان مانده در برزخ ميان گذشته و حال را نتوان تجديد شكوه گذشته است نه مي توانند به هبوط ديرينه خود خوكنند وازآنجايي كه مشكل پيوند گذشته وحال را نتوانسته اند درك كنند لاجرم آينده نيزكه رسيدن به آن جز از مجراي به همزدن تقليد ممكن نخواهد شد ،در برابر آنان جز افقي دوردست وتيره نخواهد بود .
حضورزنده وزاينده در دنياي جديد نيازمند پشتوانه اي از آيين وانديشه اي نو است كه نام آنرا « نقادي وپرسشگري » نهاده اند كه با وضعيت اسفناك آغشته به تقليد امروز نسبتي ندارد .
نه بازگشت به گذشته وتجديد آن به انحطاط پايان خواهد داد ونه حرف تقليد ما را به شاهراه اجتهاد هدايت خواهد كرد .
مقدمات ايجاد حركتي زاينده جز با نقادي وضح موجود وطرح پرسشهاي بنيادين دوران جديد فراهم نخواهد آمد .
اگر وضعيت زوال وانحطاط حاكم به شرايط جامعه به جد گرفته نشود ، اگر پرسشگري ،نقادي ونوازايش ايران را در كانون بنيادي ترين انديشه ها قرارندهيم، بيم آن مي رود كه ايران زمين واپسين فرصتها را براي تجديد عظمت خود ازدست بدهد وبه عنوان سر زمين زنده وزاينده براي هميشه از گردونه تاريخ جهاني خارج شود .
ملت ايران همواره به دليل عدم نقد وپرسشگري برآمده از متن خود وعادت زشت به فراموش سپردن تجارب چند باره وچندباره ،همواره متحمل هزينه هاي سنگين وبا كمال تعجب وتحير همواره مشابه وتكراري شده است .
دردهاي جامعه ايراني كهنه ومزمن شده است وبه نظر مي رسد تنها راه علاج ، آن است كه دست از خود فريبي وشيره ماليدن بر سر خود و رودربايستيها وتعارفات آنچناني كه با كمال تاسف بگويم جزء دروغهاي غلو آميز ، چيزي ديگري نيست برداريم و بر مبلغ بيفزاييم . بدون تعارف بگويم همه با هم داريم مي سوزيم واين سوختن ديگر تر و خشك ،مسؤل وغير مسؤل ، فقير و ثروتمند ، بي سواد و تحصيل كرده ، روحاني وغير روحاني نمي شناسد . همانگونه كه به عنوان مشت نمونه خربار ، تصادفات رانندگي ما فقط ويژه افراد غير مسؤل ، فقيران يا بيسوادان و … نمي باشد بلكه اگر خبرها را دنبال كرده باشيم چه بسيار مسؤليني از رده هاي بالاي حكومتي كه در همين جاده ها جان خود را باخته اند . اينجا ديگر صحبت از حيات ماست نه فقط حيات فرهنگي ، سياسي ، اقتصادي و… بلكه همان دمي نفس كشيدن ما هم به خطر افتاده است .
با نگاهي موشكافانه در آينة خود از ديدن چهرة دگرگون شده از زخم هاي عميق تاريخي يكه خواهيم خورد وفرياد وحشت سر خواهيم داد ، چه مي شود كرد . اين ميراث من و تو است و حتي به زباني ديگر همان خود من و توست . اما ايراني با هوش خداداش و فطرت جستجوگرش استحقاقي بسيار فراتر از روزگار امروزش دارد .
خواستم از ضرورت حركت هجرتي بر پايه « نقادي وپرسشگري » هدفمند گفته باشم .نقد حال خويش گر پي بريم هم زدنيا و هم زعقبي برخوريم (مولوي)
ودر اين راه بايد ابراهيم وار بود ، آنگاه كه پدر اوبه خاطر نقادي شجاعانه وعقلاني تهديد به سنگسار كردن به ترك خانه وكاشانه كرد واو چنين گفت سلامت باشيد من از خداي خود براي تو آمرزش خواهم خواست كه بسيار در حق من مهربان است . «سوره مريم »
واين را همواره بايد به خاطر داشت كه هدف از نقد نه كين ورزي و دل خنكي يا دل خوشي بل اين است كه نقد بتواند در حد سوزشي كه تزريق آمپولي براي بهبود بيمار ايجاد مي كند فايده باشد و اين مهم را نبايد فراموش كرد كه در اين امر هدف نابودي بيماري وميكروب است ونه خود بيمار . در پايان به اين كنايه هميشگي خداوند به انسانها اشاره مجدد مي كنم كه « افلا تعقلون » پس چرا تفكر نمي كنيد ؟
واين است معناي واقعي هجرت : پرسشگري و تفكر .
ودر اين راه بايد شتاب كرد چرا كه « دور فلك درنگ ندارد » .


2 اين مطلب توسط نوشته شد  چهارشنبه پنجم مرداد 1384در ساعت  3:10  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

كتاب بخوانيم...
اصلا حوصله ي خواندن كتاب از پشت مانيتور را نداشتم.تا اينكه به سفارش دوستي "فريدون سه پسر داشت"معروفي را خواندم.توصيه مي كنم حتما بخوانيد.حالا هم كه كمي مشتاقتر شدم يك وبلاگ هست كه كتاباي الكترونيكي خوبي داره.اونجا يه سر بزنيد و كتاب بخونيد...كتاب.http://farsibooksonline.blogspot.com/

الان ساعت 2:04 است و من هم اصلا حال و حوصله ندارم ، اما همين الان يه كامنت ديدم كه نتونستم بي تفاوت از كنارش بگذرم،بخونيمش:
چرا تا قبل از گنجی کسی به فکر زندانیان سیاسی نبود ؟چرا هزاران هزرا نفر را اعدام کردند کسی جیغش در نیامد ؟ می دانید چرا چون کمونیست بودند! چون آزادی خواه بودند، چون متعلق به جنبش راست نبودند.
ولی گنجی نه! خودی است، تادیروز دو خردادی بود و الان مانیفست نوشته و توبه کرده ،بعد هم اعتصاب غذا کرده است، قهرمان است. قرار است شکست خاتمی را این جبران کند. قرار است قهرمان جدید و بعد از خاتمی کل جریانات چپ سنتی برادران تا دیروز هم رزم خمینی در جنگ با امپریالیسم. و تمام نیرو های راست در جامعه باشد. این جریانات دارند ماندلا برای خودشان می سازند.
نکته اخر. گنجی قهرمان نیست. زندانی سیاسی باید آزاد شود. نباید در جامعه هیچ کس به جرم عقایدش زندانی شود. گنجی یکی از کسانی بود که در حکومت نقش داشته است و در اختلافات درون حکومتی به اپوزسیون رانده شد. او فردا در دادگاهای مردمی ، حتما بروی میز متهمان خواهد نشست نه در البوم قهرمانان.
آقاي عباس رضائی
اين چيزي كه مينويسم پاسخ نيست...چرا كه نه من حوصله ي پاسخ دادن دارم و مي دانم كه پاسخ اينها واضح است.معمولا آزاديخواهان هميشه از خواستشان كه آزادي بي قيد و شرط زندانيان سياسي با هر تفكر و عقيده و آييني هستند بوده اند.نمي دانم شما از اينكه عده اي براي آزادي گنجي تلاش مي كنند ناراحتيد يا از اين ناراحتيد كه كسي براي ديگران تلاش نمي كند؟مثلا از خاتمي درخواست داريد كه آزادي زندانيان مجاهدين را خواستار شود؟مشكل ما همين نشناختن ظرفيتها و تواناييهاست.همين كه خاتمي براي گنجي اظهار نظر كرده است كلي حرف است. وگرنه كسي كه آزادي انديشه را محكوم مي كند برايش تفاوتي ندارد كه انديشه ي در بند مسلمان باشد يا ملي باشد يا كمونيست يا لائيك.حرف شما درست است.ما بايد از فرصت بوجود آمده براي اظهار نظر در مورد گنجي استفاده كنيم و آزادي تمام زندانيان سياسي و عقيدتي را خواستار شويم.بعد هم نمي فهمم مگر نمي شود يك فرد تحول روحي پيدا كند؟.گنجي هم توبه نامه ننوشته اگر مانيفست گنجي را خوانده باشيد متوجه مي شويد.نامه هايش از زندان را بخوانيد هم بيشتر متوجه مي شويد.در نامه هاي گنجي به خصوص نامه ي دوم همه چيز به وضوح توضيح داده شده و قطعا اشكالات شما با خواندن آن مرتفع مي شود.گنجي نمي خواهد قهرمان باشد...دوران قهرمان بازي هم به سر آمده.يك مقاله هست كه دارم روي آن كار ميكنم كه همينجا هم مي گذارم.ما ديگر قهرمان نمي خواهيم.لطفا بار ديگر نامه ي گنجي را بخوانيد تا سو ء تفاهم هاتان برطرف شود.بعد هم خدا كند كه اين دادگاههاي مردمي !!!تشكيل شود ...گنجي هم متهم آن.شما هم ديگر به دنبال قهرمان نگرديد.باشه؟
به اميد آزادي انديشه و عقيده
در ضمن دوستان تهراني يادشون نره كه دوشنبه ساعت 6 چه خبره:متن كامنت رو براتون ميذارم:
سلام دوست عزيز.خبر تجمع روز دوشنبه در حمايت از گنجی در حال پخش شدن است.ما جوانان خواهان صلحيم.خواهان آزادی بيان و عقيده ايم و صرف آنکه فلانی حرفی زد نبايد او را زندان کرد.از شما ميخواهيم تا به ما بپيوندی و در مراسم دعا برای سلامتی گنجی شرکت کنی.مراسم ساعت ۶ بعداظهر دوشنبه در محوطه ساختمان بيمارستان ميلاد برگزار ميشه.شما نيز با پخش اين خبر به اطلاع رسانی آن کمک کن///
ما خواستار جنگ و هياهو نيستيم/ما خواهان آرامش و صلحيم.
يك پيشنهاد همچنان هست:
دوستان عزيزي كه مايل هستند با اين وبلاگ تبادل لينك كنند ،لطفا كامنت بگذارند تا بررسي شود.
موفق باشيد
2 اين مطلب توسط نوشته شد  یکشنبه دوم مرداد 1384در ساعت  2:29  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

گنجی، بازی با مرگ
، سیدابراهیم نبوي

گنجی چون مسیح در این پنج سال رنج همه ماها را یک تنه به جان خریده است و به جای همه ماها فشارها را تحمل کرده است. ما باید کاری کنیم که او زنده بماند و از وجود پرارزش او برای جامعه ای که به اندیشه او نیازمند است استفاده کنیم. امروز مهم ترین موضوع مساله انسانی گنجی است، او باید زنده بماند و ما باید برای زنده ماندن او تلاش کنیم

این نوشته را دو روز قبل از آن نوشتم که گنجی به بیمارستان رفت. علیرغم گذشت زمان و وضع بیمارستان چیزی چندان عوض نشده است. من معتقدم گنجی در وضعی است که از یک سو می خواهد از زندان بیرون بیاید، چون اطمینانی به اینکه او را رها کنند ندارد و از سوی دیگر زندان برایش کاملا ناامن است و از سوی دیگر، بسیاری از نیروهای سیاسی چنان رفتار می کنند که به جای کمک به گنجی بار او را سنگین تر می کنند و به جای اینکه حکومت را تحت فشار قرار دهند، گنجی را مجبور می کنند که فشاری را که تا پای مرگ ممکن است پیش برود، تحمل کند. این بازی خطرناک اگر چه به قصد یک حرکت واکنشی برای نجات از شرایط بد توسط گنجی آغاز شد، اما از نظر من گروه شریعتمداری و مرتضوی از آن دارند استفاده می کنند تا گنجی را تا پای مرگ پیش ببرند. حالا گنجی در آستانه مرگ است. من معتقدم چند فرض در مورد گنجی وجود دارد.


فرض اول: اکبر گنجی در اثر اعتصاب غذا بمیرد.

در ابتدا هیچکدام مان خبر را باور نمی کنیم، چرا که فرض را براین گذاشته ایم که گنجی هرگز نمی میرد و متاسفانه تا یک فاجعه را به چشم مان نبینیم، آنرا باور نمی کنیم. اما باور کنیم که ممکن است گنجی بمیرد. این بهترین راه خلاص شدن قوه قضائیه از شر اکبرگنجی است. مطمئن باشید اگر چنین اتفاقی رخ دهد نه آمریکا و نه اروپا بخاطر گنجی بحران غیرقابل تحملی را به جمهوری اسلامی تحمیل نمی کنند و مطمئن باشید مردم ایران حتی در صورت مرگ گنجی هم کشور را به هم نمی ریزند. سه چهار روز تهران در بهت فرو می رود، در مجلس ختم و سوم و هفتم و چهلم گنجی تظاهراتی برگزار می شود و عده ای شعارهای تندی می دهند، چند نفری دستگیر و تعدادی مورد حمله گروههای فشار قرار می گیرند و همین! اکبر گنجی هم می شود مثل همه قهرمانان بزرگ کشور ما که ملت ایران پس از مرگ شان به آنها پشت می کنند و به زندگی شان ادامه می دهند. حتی یک مجسمه هم از آنان باقی نمی ماند، چه رسد به کتابهای شان و طرز فکرشان. اکبر گنجی اگر به مرگی قهرمانانه بمیرد تبدیل می شود به یک مجسمه، کتابها و آثار و اندیشه اش هم در سایه مجسمه اش قرار می گیرند؛ نه کتابی را از او می خوانیم و نه به او فکر می کنیم. قهرمانان مان را بخاطر بیاوریم، امیرکبیر، ستارخان، باقرخان، مصدق، روزبه، گلسرخی، مهدی رضایی، صمدبهرنگی، محسن سازگارا... از کدام یک از این قهرمانان چیزی بیش از یک خاطره و یا نام باقی مانده است؟ کدام شان را می شناسیم؟ درباره کدام شان می توانیم ده دقیقه حرف بزنیم؟ فکر کدام شان باعث تپش و جنبش در جامعه شده است؟ از نظر من تقلیل دادن اکبرگنجی از یک اندیشمند متفکر به اندازه یک قهرمان ملی و مرگ او برای اثبات اندیشه اش، کاری است که ما، گنجی و مرتضوی با همکاری هم انجام می دهیم و حاصلش این است که گنجی با از دست دادن جانش اثبات می کند تا چه حد به حرفهایش ایمان دارد. با این کار ما تصویر متحرکی را به عکسی ثابت تبدیل می کنیم تا آنرا در آلبوم بایگانی راکد تاریخ مان بگذاریم و مرتضوی برای همیشه از شر گنجی راحت شود. من باور دارم که همه کسانی که می خواهند گنجی تا آخرین نفسهایش به اعتصاب غذا ادامه دهد، یا باور نمی کنند که ممکن است گنجی بمیرد یا اینکه می خواهند اندیشه گرانقدر و پرارزش او را تبدیل به اعلامیه ای تند و تیز کنند. و مگر همین حالا ارزش مانیفست گنجی و نامه هایش از زندان برای بسیاری از دوستداران گنجی از کتابهایش بیشتر نیست؟ و مگر خود گنجی اگر بخواهد چونان قهرمانی رفتار کند از اندیشه اش جز برای صدور اعلامیه استفاده خواهد کرد؟ من یقین دارم که بسیاری از کسانی که در این روزها برای اکبر گنجی شعر سرودند، حتی یکی از کتابهایش را هم نخوانده اند و چه بسا که اگر آنها را بخوانند تازه به شعرشان شک می کنند.

فرض دوم: اکبر گنجی در زندان کشته شود.

این فرض را محال ندانیم، چرا که نوشته های گنجی به اندازه کافی خونش را برای خشک مغزانی که افرادی بسیار آرام تر مانند پوینده و مختاری را قربانی تحجر و پلیدی اندیشه شان کردند و آنان را به قتل رساندند، مباح کرده است. و چه فرقی می کند اگر اکبر گنجی کشته شود و یا در اثر اعتصاب غذا بمیرد و یا در خیابان زیر ماشین برود و یا در اثر سکته خدای ناکرده جانش را از دست بدهد، مطمئنا در این حالات همه ماها خواهیم گفت که گنجی توسط حکومت کشته شده است. از نظر حکومت هم فرقی نمی کند، حتی اگر گنجی در زندان کشته شود هیچ کس نمی تواند اثبات این مدعا کند، چرا که وقتی حکومتی برای یک تقلب چند میلیون نفری اجازه تحقیق به وزارت کشور و رئیس جمهور نمی دهد، جسد گنجی را هم به پزشکی قانونی نخواهند برد. همانطور که جسد زهرا کاظمی هم به پزشکی قانونی نرفت و گزارش آن منتشر نشد. در هر حال حکومت می داند که هزینه مرگ گنجی در اعتصاب غذا یا هزینه کشتنش در زندان خیلی فرق نمی کند. ما ملت هم وقتی بفهمیم گنجی در زندان کشته شده است، تنها چند روزی دچار تشنج خواهیم شد و در بهترین حالت بر مزارش چون شهیدان سلامی خواهیم داد و گورستان او را مانند همه شهیدانی که در راه آزادی این کشور جانشان را از دست داده اند ترک خواهیم کرد و آن را سوت و کور خواهیم گذاشت. در هر حال در بهترین حالت در صورت کشتن گنجی در زندان وضع او چیزی شبیه وضع زهرا کاظمی خواهد شد. همانقدر که جمهوری اسلامی زیر فشار زهرا کاظمی قرار گرفته است، در مرگ گنجی نیز تحت فشار قرار می گیرد. می فرمائید درباره زهرا کاظمی خیلی به زحمت افتاد. می پرسم چقدر؟ تا نفت هست . دنيا هر کسی را که کلید چاه نفت را در دست دارد خیلی بیش تر از این ها تحمل می کند. اعلامیه می دهد. شاخ و شانه هم می کشد اما در پنهان دیپلومات هایش از فرستادگان وزارت خارجه می پرسند چکار می شود که ما از دست اين افکارعمومی و روزنامه های خودمان خلاص شویم . اما شما تصور نکنید که دولت هم نظرش مانند آن هاست .

فرض سوم: اکبر گنجی با فشارهای داخلی و خارجی آزاد شود.

در این حالت اکبر گنجی تبدیل می شود به کسی مانند رضاعليجانی وهدی صابر و تقی رحمانی یا محسن سازگارا، در این حالت ما ملت هر گلی به سر این افراد زده ایم به سر گنجی هم خواهیم زد. و گنجی هم به همان سرنوشتی دچار می شود که این افراد دچار شدند. در این حالت اکبر گنجی یا در ایران به مبارزه خود ادامه می دهد و یا در اثر فشار و سانسور آرام می شود، اگر به مبارزه ادامه دهد می شود مثل حجاریان یا کدیور و اگر سکوت کند می شود مانند رضا علیجانی و هدی صابر و تقی رحمانی، یا ممکن است گنجی حرف هایی بزند که برای نظام خطرناک باشد، در این حالت دوباره به زندان می افتد و می شود همین که بوده است و اگر زندانی نشود بلافاصله نیروهای سیاسی خواهند گفت که گنجی هم حرفی برای گفتن ندارد وگرنه نمی گذاشتند آزاد باشد. اگر گنجی بخواهد فعال باشد یا باید حرف هایش را در داخل کشور به صورت مقاله و کتاب منتشر کند و یا حرف هایش را در خارج از ایران و در اینترنت منتشر کند، اگر بخواهد در داخل کشور حرفهایش را منتشر کند، حتما زیر همان سانسوری خواهد بود که دیگران هستند و اگر بخواهد حرف هایش را در خارج از ایران منتشر کند، دیگر اثری را که در ایران دارد نخواهد داشت. من سووال می کنم: مانیفست جمهوری خواهی گنجی( دفتر دوم) و نامه های گنجی جز اعلام مواضع او در مورد انتخابات و رهبری چه چیزی را به ما گفت که نمی دانستیم؟ آیا این حرف ها را بیش از یک بار می شود زد؟ آیا اگر گنجی بخواهد از ده روز دیگر آزاد شود و از دو هفته دیگر نویسنده روزنامه شرق یا اقبال شود، آیا می تواند هر روز مانیفست جمهوری خواهی بنویسد یا اینکه مجبور است مثل همه نویسندگان مقالاتی بنویسد که ما احساس کنیم گنجی هم نویسنده ای مثل بقیه است؟ به نظر شما آیا گنجی به عنوان یک شخصیت سیاسی و روشنفکر شجاع تر از عزت الله سحابی و کدیور و تقی رحمانی و هدی صابر و هاشم آقاجری است؟ آیا در صورت آزادی، گنجی تندتر از آقاجری خواهد بود یا حرف هایی مهم تر از آنچه آقاجری بعد از زندانش می زند خواهد زد؟ آیا تند بودن به عنوان روش یک نویسنده چیز بدردبخوری است؟ آیا همانطور که بقول خود گنجی زندان او را رادیکال کرد، آزادی او را ملایم و نرمخو نخواهد کرد و او شبیه به دیگرانی که همین حالا دارند می نویسند نخواهد شد؟ آیا اگر 20 روز دیگر گنجی مقاله ای در مورد انتخابات منتشر کند مقاله اش با نوشته حجاریان یا آقاجری یا تاج زاده متفاوت خواهد بود؟ من فکر می کنم اگر گنجی از زندان آزاد شود بتدریج فراموش می شود، همان فراموشی که سانسور بر نویسنده ساکن ایران تحمیل می کند، همان فراموشی که بر سر تاج زاده و شمس الواعظین و آقاجری و امیر انتظام هم می آید. در این حال اگر فضایی مانند انتخابات نباشد، طبیعی است که این فراموشی بسیار شدید خواهد بود. در این حالت یا می شود شخصی مانند امیر انتظام که ما فقط در انتخابات یادش می افتیم گویی که این آدم سالانه فقط دو هفته وجود دارد، یا می شود مانند حجاریان که اگر از داخل ایران نوشته هایش منتشر شود، هر ننه قمری در داخل و خارج به خودش جرات می دهد او را فقط بخاطر اینکه زنده مانده است مامور سابق رژیم بداند و او را تئوریسین جمهوری اسلامی بداند. تقریبا مهم ترین کسانی که این روزها از گنجی دفاع کردند و برایش شعر سرودند و او را تنها چهره بزرگ سیاسی ایران دانستند، همانهایی هستند که چهار سال قبل یا دو سال قبل یا یک سال قبل یا دو ماه قبل او را شکنجه گر سابق، اصلاح طلب حکومتی و خاتمی چی می خواندند و مطمئنم که اگر گنجی آزاد شود همین حرف ها را بازهم درباره اش خواهند زد. تازه این در حالتی است که حکومت در مقابل فشارهای جهانی و مردمی عقب نشینی کند. در این حالت یک فرضیه جدی وجود دارد و آن اینکه اصولا اعتصاب غذای گنجی نه برای آزادی او، بلکه یک روش مبارزه مدنی در مقابل نظام است. بسیاری از دوستداران گنجی چنین روشی را عنوان کرده اند. معنی این حرف این است که این مبارزه مدنی باید از دو سو گسترش یابد، اول با اعتراضات داخلی و دوم با فشارهای خارجی، در حالت مفروض اول و دوم گنجی قبل از اینکه این فشارها به نتیجه برسد می میرد، اما اگر این فشارها به نتیجه برسد و گنجی آزاد شود، آیا این فشارها ادامه پیدا می کند؟ آیا عقب نشینی حکومت در مورد گنجی باعث می شود که حکومت ایران دچار بحران جدی شود؟ آیا کسانی که فرضیه اعتصاب غذا برای مقاومت مدنی را با مشابهت این حرکت با حرکت گاندی و ماندلا و دیگران عنوان می کنند، یک درصد احتمال می دهند که حکومتی که سه ماه قبل حداقل توانسته است شش میلیون رای فداکار را سازماندهی کند، در مقابل این اعتراضات جا بزند؟ آیا در بهترین حالت ممکن است که صدهزار نفر به خیابان بیایند؟ اگر گمان می کنیم که مردم حاضرند برای گنجی در اجتماعات صدهزار نفری یا چند ده هزار نفری در خیابان حضور یابند آیا دلیلی هم برای این ادعا داریم، یا آیا نمونه ای را در ایران سراغ داریم که در سال های اخیر این اتفاق افتاده باشد؟ و در مورد فشارهای خارجی، آیا در بهترین حالت اروپا و آمریکا بعد از آزادی گنجی و به این دلیل فشارها را به ایران خواهند افزود؟ و اگر این فشارها افزایش یابد، در شرایط موجود منجر به توسعه دموکراسی در ایران می شود؟ دموکراسی با احمدی نژاد و مجلس هفتم و هاشمی شاهرودی و خامنه ای و شورای نگهبان؟ آیا اینقدر ساده ایم که فکر می کنیم آدمهایی که میلیاردها پول صرف کردند و احمدی نژاد را رئیس جمهور کردند در مقابل فشارهای جهانی به این راحتی عقب می نشینند؟ من معتقدم این فرضیه که اکبر گنجی با اعتصاب غذا می تواند جنبش اجتماعی را رهبری کند و در اثر این واقعه جنبشی منجر به اتفاقی جدی در ایران شود، محال است، و معتقدم بخاطر این محال نمی شود کسی جانش را بخطر بیاندازد یا دیگران از او انتظار داشته باشند تا آخرین گام مقاومت کند و در حقیقت از او بخواهیم بمیرد. اگر گنجی حتی با فشارهای داخلی و جهانی هم آزاد شود، تنها اتفاقی که می افتد این است که گنجی هم می شود مثل رضاعليجانی، هدی صابر و تقی رحمانی و حجاریان و کدیور و آقاجری، دیگر از او حرفی نمی شنویم، جز همین حرف هایی که از دیگرانی که نام بردم می شنویم. و معتقدم اساسا انرژی یک جنبش مدنی به شکلی که توسط بعضی از نیروهای سیاسی تعریف شده است، در حال حاضر به دلایل مختلف از جمله نومیدی پس از انتخابات در ایران وجود ندارد.

فرض چهارم: گنجی با حکم حکومتی عفو شود.

در این حالت اکبر گنجی با پیشنهاد خاتمی، موافقت هاشمی شاهرودی و با حکم حکومتی رهبر آزاد شود. در این حالت همه مان همان برخوردی را که با حکم حکومتی معین کردیم با گنجی می کنیم. بسیاری از نیروهای سیاسی گنجی را از خود خواهند راند و از اینکه او زنده مانده است غمگین خواهند شد. و گنجی نیز به این فکر خواهد کرد که ایکاش شش ماه زندان را تحمل می کرد و جسمش را در اثر این فشار سی و شش روزه تا چند سال دچار مشکل نمی کرد و بطور طبیعی آزاد می شد.

فرض پنجم: گنجی با عفو مشروط آزاد شود.

گنجی طاقتش طاق شود و کوتاه بیاید و تحت فشار به موضع ضعف بیفتد و درخواست عفو مشروط کند، در این حالت اولا خودش با خویش خواهد گفت: چرا من این کار را دو سال و نیم قبل نکردم؟ و دیگران نیز به او به چشم بریده نگاه می کنند. در یک لحظه حقانیت از تمام نوشته هایش رخت برمی بندد، مانیفست جمهوری خواهی اش تماما می شود کتاب ضاله و همه او را از حافظه شان حذف می کنند و به دنبال قهرمانی دیگر می گردند تا چند روزی هم با او سرگرم و دلگرم شوند و یادمان باشد که وقتی گنجی را نه به عنوان یک اندیشمند یا صاحب نظر و روزنامه نگار، بلکه به عنوان یک قهرمان می بینیم، دیگر برای ما فرقی نمی کند که قهرمانی که مقاومت می کند انصافعلی هدایت است یا ناصر زرافشان یا آرش سیگارچی. این جمله من به معنی توهین به این افراد نیست، بلکه به این معنی است که وقتی گنجی به عنوان قهرمان نگریسته شود، معیار مقایسه ما در مورد او با سایر قهرمانان کیفیت اندیشه او نیست بلکه میزان طاقت او در کتک خوردن یا استقامت او برای غذا نخوردن یا شهامت او برای برخوردهای تند با رهبری و حکومت است. و باور کنید بسیاری از نیروهایی که گنجی را صرفا قهرمان ملی می دانند هنوز فرق او را با منوچهر محمدی نمی دانند. در صورت دادن تقاضای عفو، گنجی می شود مثل کرباسچی و یادمان باشد که وقتی کرباسچی از زندان آزاد شد ما ملت چه بلایی به سرش آوردیم.. از سوی دیگر گنجی در دوسال گذشته کاملا از حافظه سیاسی نیروهای اجتماعی حذف شد، در طول سال گذشته(1383) براساس بررسی من در وب سایت گویا فقط 9 خبر در مورد گنجی در یک سال منتشر شد، در همین مدت 31 خبر از انصافعلی هدایت، 22 خبر از ناصر زرافشان، 19خبر از آرش سیگارچی و 14 خبر از دختر خانم جوانی به نام شیوا نظر آهاری چاپ شد و همچنین بیش از 20 خبر از دادگاههای گروهی از کارگران سقز که به مدت چند روز بازداشت شده بودند، در وب سایت گویا منتشر شد. یعنی به عبارت دیگر تعداد کل اخبار گنجی در سال گذشته به نصف خبرهای مربوط به گنجی در طول یک روز دوران اعتصاب او نبود. این سرنوشت همه زندانی هایی است که مشغول زندان کشیدن می شوند و اگر کسی از آنان حمایت نکند و یا خودشان از جانشان مایه نگذارند به چنین فراموشی دچار می شوند. آیا وضع احمد باطبی در حال حاضر چنین نیست؟ آیا در تمام سال جاری پنج خبر هم در مورد باطبی منتشر شده است؟ آیا اگر باطبی دست به اعتصاب غذا بزند او را آزاد نمی کنند؟ آیا این به آن معنی نیست که ما وقتی شخصیت سیاسی مان را به زندان می فرستیم و از او انتظار داریم در آنجا مقاومت کند، خودمان غیرمسوولانه او را رها می کنیم و دیگر هرگز به یادش نمی افتیم؟ و آیا این مساله بزرگترین انگیزه برای بریدن زندانیان سیاسی نیست؟ و جدا سووال می کنم، خود زندانیان بگویند که وقتی به زندان رفتند و در زندان شاهد این شدند که علیرغم مقاومت آنان مردم فقط از آنها انتظار دارند که درخواست عفو نکند، اما خودشان حاضر نیستند حتی دو ساعت هم برای حمایت از زندانی شان بازداشت شوند، چه احساسی داشتند؟ فکر می کنید آیا در شهر تهران 200000 نفر طرفدار آزادی گنجی از زندان نبودند؟ فکر می کنید اگر این تعداد از مردم برای آزادی گنجی تظاهرات می کردند در نهایت حکومت مجبور نمی شد که گنجی را به سرعت آزاد کند؟ فکر نمی کنید علت اینکه 200000 نفر برای دفاع از زندانی سیاسی به خیابان نمی روند این است که در صورت رفتن به یک تظاهرات غیر قانونی ممکن است صد نفر از این 200000 نفر به مدت یک هفته یا دو هفته بازداشت شوند؟ فکر نمی کنید که کسانی که حاضر نیستند یک هفته بازداشت شوند یا یک باتوم بخورند حق ندارند که از زندانی شان بخواهند که شش سال زندان بکشد و وقتی سه روز کتک خورد و شکنجه شد کوتاه بیاید؟ در زندان اوین ضرب المثلی است که می گویند خاک زندان اوین سرد است، مردم بعد از اینکه رفتی به زندان فراموشت می کنند. از نظر من هر زندانی در ایران باید وقتی زندانی می شود چون تنهاست تمام تلاشش را برای آزاد شدن از زندان بکند و مردم ایران و سایر زندانیان سیاسی نباید این باور را دامن بزنند که زندانی باید مقاومت کند، این اندیشه فقط راهی است برای ایجاد فشار بر زندانی سیاسی و راهی است برای توجیه شکنجه زندانبانان و بازجویان. یک بار این قاعده را به هم بزنیم که زندانی باید در زندان مقاومت کند، بگوئیم که زندان های جمهوری اسلامی زندان های فشار است و نباید به زندانی فشار آورد، بگوئیم که حق زندانی است که کوتاه بیاید و بگوئیم که هر اعترافی در زندان از هر زندانی سیاسی با فشار و زور گرفته می شود و به همین دلیل هیچ ارزشی ندارد. اگر چنین بگوئیم دیگر بازجویان حق نخواهند داشت به زندانی فشار بیاورند. از نظر من گفتن اینکه تنها کسی که در زندان سیاسی ایران در مقابل فشار مقاومت کرد اکبر گنجی است، توهین مستقیم به آدمی مثل سحابی است که ماهها در زندان انفرادی ماند و تمام سلامت خود را از دست داد. زندانیان ملی مذهبی، عباس عبدی، حسین قاضیان، امید معماریان، سینا مطلبی، و همه زندانیان دهه شصت و دهه هفتاد و تا بحال تحت شرایط وحشتناک زندان گذراندند.

فرض ششم: گنجی از ایران خارج شود.

گنجی به هر شکل آزاد شود و همراه خانواده و یا به تنهایی از ایران بیرون بیاید. در این حالت در ابتدا از او استقبال شدیدی می شود و بعد تبدیل می شود به یک موجود معمولی، یک مخالف سیاسی، مثل همه مخالفان سیاسی. خود گنجی هم بعد از مدتی با اپوزیسیون خارج از کشور درگیر می شود. همه کسانی که برایش شعر سروده اند و او را اسطوره و قهرمان و اسوه حسنه خوانده اند به او تهمت خواهند زد که اصلاح طلب حکومتی است یا بوده است و قبلا مامور شکنجه بوده است و تیر خلاص زده است و همین عاشقان شهادت گنجی خواهند گفت که اکبر گنجی بیست سال قبل آنها را شکنجه داده بود. در آبرومندانه ترین شکل در این فرض اکبر گنجی همین وضعی را پیدا می کند که محسن سازگارا پیدا کرد، هر کوتوله سیاسی به خودش جرات می دهد تا برای اثبات وجود خودش او را تحقیر کند. فکر می کنید در تمام مدت اعتصاب غذای سازگارا همه کسانی که امروز به او فحاشی می کنند از او دفاع نمی کردند؟ و فکر می کنید سازگارا کمتر از گنجی تحت فشار اعتصاب غذا قرار گرفت؟

فرض هفتم: گنجی آزاد نشود

گنجی تحت فشار شدید به اعتصابش پایان دهد و ادامه زندانش را تحمل کند. در این حالت هم گنجی و هم دیگران باید به این سووال پاسخ دهند که این جسمی که تا سالها بعد باید عوارض این چهل روز را تحمل کند، به چه دلیل آسیب دیده است؟ مطمئن باشیم که هیچ کدام از ما بخاطر اين که گنجی زنده مانده است از او تشکر نخواهیم کرد. و تردید ندارم که خود او نیز بعدا پاسخی برای این سووال داشته باشد که چرا چهل روز به خودش لطمه زده است.

فرض هشتم: اعتصاب غذا بزور پایان یابد

حکومت و مرتضوی تصمیم بگیرند پروژه گنجی را متوقف کنند. نخست ملاقات های او را کاملا قطع می کنند. دیگر هیچ عکسی از گنجی روی اینترنت نمی آید. قوه قضائیه اعلام می کند که حال گنجی خوب است و پزشک رسمی زندان سلامت او را گواهی می کند. او را به زور به بیمارستان می برند و بیهوش می کنند و زیر سرم غذایی می گذارند. با قطع رابطه گنجی با بیرون انگیزه هر نوع مقاومتی را در او می کشند و او را مثل تمام این پنج سال وادار می کنند که بقیه زندانش را تحمل کند، پس از پایان شش سال نیز برای اتهامی دیگر بازهم او را در زندان نگه می دارند. اما بار دیگر مطمئن هستند که گنجی دیگر اعتصاب غذایی نخواهد کرد. و اگر بازهم اعتصاب غذا کند، این بار از همان اول همه چیز را کنترل می کنند، این نکته را خوب بخاطر داشته باشیم، اگر گنجی در اثر اعتصاب غذا بمیرد و قوه قضائیه بتواند ثابت کند که او علیرغم اینکه همگان از او خواستند اعتصابش را بشکند، با لجبازی به اعتصاب غذا ادامه داد و در اثر عوارض آن مرد، این نهایت خوشبختی و هدف غائی پروژه گنجی برای مرتضوی و شریعتمداری است.

یا قهرمان بمیر یا فراموش می شوی

من نمی دانم فرض دیگری جز این فرضیات را می شود تصور کرد یا نه، اما گمان می کنم هیچ فرض دیگری حاصلی بهتر از این فرضیات نخواهد داشت. گمان من بر این است که جامعه قهرمان پرور و استبداد زده ما، گنجی را از نویسنده تاریکخانه اشباح و عالیجناب سرخپوش و مجمع الجزایر زندانگونه به سوی مانیفست جمهوری خواهی سوق داده است و همه ماها که گنجی را به مقاومت تشویق می کنیم مثل لاشخورهایی ایستاده ایم تا گنجی در میان کف و سوت و هورای ما جان بدهد و به زمین بیفتد و بمیرد. و ما مثل همیشه، غیرمسوولانه و با آرمانهایی بی عمر و زودگذر قهرمان مان را تنها رها می کنیم و او را پشت درهای بسته فراموشخانه زندان یا خاک تیره فراموشی قبرستان یا فراموشی و بی حافظه گی سیاسی ملت مان محکوم می کنیم.

گنجی محکوم باورهای استبدادی دولت و ملت

گنجی، محکوم و گرفتار پروژه ای انسانی است که بر مبنای باورهای غلط جامعه ایران گرفتار شده است، او هر کاری بکند وضع مطلوبی نخواهد داشت. اگر او را بکشند جنایت است، اگر خودش بمیرد قربانی است، اگر آزاد شود گرفتار باورهای غلط مردم استبداد زده قهرمانپرور بی وفاست، اگر در داخل بماند مجبور به تحمل فشار و سانسور است، اگر به خارج بیاید مجبور به تحمل اپوزیسیون بی مایه خارج نشین است و در این میان کسی ایستاده است و در میان هلهله ما برای مان رقص مرگ می کند تا ما چند روزی را نیز با او سرمان را گرم کنیم. می خواهم به شما خبر وحشتناکی را بدهم، باور کنید گنجی اولین قربانی مفروضات هفت گانه فوق در ایران نیست، همه بزرگان سیاست ایران در همین وضع وحشتناک گرفتار بودند و هر کدام یکی از این حالات را انتخاب کردند و دریافتند که در این بازی اگر استبدادی و قهرمانگرا نگاه کنی در هر حالت بازنده ای.

لاشخورها بالای سر گنجی

چند روزی قبل نوشتم که گنجی گرفتار پروژه مرتضوی است، مرتضوی و شریعتمداری می خواهند آنقدر او را تحت فشار قرار دهند تا وی به پیشواز مرگ برود و برای اجرای این پروژه از باورهای غلط سیاسی ما استفاده می کنند و به عمد فضای رادیکال شدن را برای گنجی آماده می کنند، از یک سو وسوسه آزاد شدن در او بوجود می آید و از سوی دیگر با رادیکال شدن شرایط امکان آزادی او سخت می شود، از یک سو چنین باوری شکل می گیرد که اگر گنجی مقاومت کند او را زودتر آزاد می کنند و از سوی دیگر چنان نشان می دهند که حتی در صورت درخواست عفو مشروط نیز ممکن است او را آزاد نکنند. از یک سو خانواده و خود گنجی تمایل دارند که گنجی چه برای مداوا و مرخصی بیرون باشد، و از سوی دیگر آنقدر به گفته های قوه قضائیه بی اعتمادند که مجبورند بگویند که اگر گنجی را آزاد نکنند وی تا پای مرگ به اعتصاب غذا ادامه خواهد داد.

آنها او را خواهند کشت

حالا اکبر وارد قرنطینه بیمارستان میلاد شده است. مرتضوی کنترل امور را در دست گرفته است. نوشته کیهان نشان می دهد که آنان از یک سو قصد دارند تا با قطع ارتباط گنجی با فضای اجتماعی و سیاسی و قطع ارتباطاتش یا او را به طرف نومیدی ببرند یا به تقاضای خودش او را به زندان برگردانند تا در آنجا امکان ملاقات و ارتباط داشته باشد. از سوی دیگر حمایت از گنجی نیز به جای اینکه حکومت و قوه قضائیه و بخصوص مرتضوی را زیر فشار قرار دهد، عملا به خودنمایی حمایت کنندگان و تحت فشار قرار دادن گنجی( چه برای ادامه اعتصاب و چه برای قطع آن) منجر شده است. از سوی دیگر مثل همیشه ما به جای اینکه در پرداخت هزینه سنگینی که گنجی دارد می پردازد، داریم با نوشتن مطالب مان و حمایت مان از او بیرحمانه برای آلبوم شخصی مان عکس یادگاری دونفره با او می گیریم، بی آنکه هزینه او را پائین بیاوریم.

گنجی باید زنده بماند

برای رهایی گنجی از این وضع باید بگذاریم و کمک کنیم تا گروهی که قصد دارند گنجی را به هر قیمت از زندان بیرون می آورند کارشان را بکنند، از سوی دیگر اگر دست مان می رسد حمایت های جهانی از گنجی را به عنوان کسی که دارد قربانی یک قتل سیاسی می شود جلب کنیم و یا برای حمایت از او حضور خیابانی پیدا کنیم و قوه قضائیه را تحت فشار قرار دهیم. گنجی در بازی ای گرفتار است که اگر دوستانش برای آزادی او به هر قیمت تلاش نکنند، طرف مقابل می خواهد او را تا پای مرگ پیش ببرد. ای کاش می توانستیم تمام انتظارات مان را از مبارزه با حکومت بر دوش گنجی نگذاریم و از او انتظاری فراتر از یک انسان نداشته باشیم. گنجی چون مسیح در این پنج سال رنج همه ماها را یک تنه به جان خریده است و به جای همه ماها فشارها را تحمل کرده است. ما باید کاری کنیم که او زنده بماند و از وجود پرارزش او برای جامعه ای که به اندیشه او نیازمند است استفاده کنیم. امروز مهم ترین موضوع مساله انسانی گنجی است، او باید زنده بماند و ما باید برای زنده ماندن او تلاش کنیم.
2 اين مطلب توسط نوشته شد  شنبه یکم مرداد 1384در ساعت  0:33  سيد مجتبي تقوي نژاد  |