تبليغاتX
فرياد
...آي با شما هستم....اين درها را باز كنيد
در کشور ما داوري عين بيدادگري است

درود

مصاحبه ام با ایسنا در خصوص لایحه ی تجمیع انتخابات را ببینید

 

روز پنج شنبه و جمعه در کنگره ي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي که د تهران برگزار شد شرکت کردم.کنگره ي دهم سازمان اولين کنگره ي سازمان د دوران حاکميت يکدست مي باشد که به همين دليل ويژگيهاي به خصوص خودش را داشت.از جمله اينکه همانند کنگره  جبهه ي مشارکت هيچ سازمان و نهاد دولتي حاضر به در اختيار نهادن سالن يا تالاري جهت برگزاري همايش نشد.بنابراين باز هم مثل جلسه ي جبهه ي مشارکت در تالار مسجد اميرالمومنين که متعلق به پسر آيت الله اشرفي اصفهاني (شهيد محراب) مي باشد برگزار شد.به طوري که خيلي ها ميي گفتند که به احتمال زياد اين مسجد به خاطر در اختيار نهادن تالارش به جبهه و سازمان به زودي از پسر آيت الله اشراقي گرفته مي شود.در جلسه ي افتتاحيه ي سازمان آقايان دکتر معين ، آيت الله موسوي خوئيني ها ، دکتر محمد رضا خاتمي ، موسوي لاري ، حاجي ، حجاريان ، بورقاني و ... به عنوان مهمان حضور داشتند.جلسه به علت مشکلات صوتي بدون برگزاري سرود جمهوري اسلامي برگزار شد.نکته ي جالب ديگر جدا بودن در ورودي خانمها و آقايان بود که علي رغم کم بودن تعداد خانمها بر اين نکته تاکيد هم شد.نکته ي ديگر جلسه ي اعضاي شاخه ي دانشجويي سازمان با دکتر معين قبل از شروع افتتاحيه بود که در خصوص جبهه ي دموکراسي خواهي و حقوق بشر بحث و تبادل نظر شد.دکتر معين بعد از جلسه به من گفت نشريه ات را هم توقيف کردند البته نبايد از پا نشست بايد مبارزه کرد بايد ادامه داد و بايد براي آنچه مي خواهيم هزينه بدهيم ، يک ضرب المثل انگليسي هم گفت که فراموش کردم.من هم گفتم حتما به مبارزه ادامه خواهيم داد.صحبتي هم در مورد حضورش در ديدار روساي دانشگاهها با خامنه اي گفتم که گفتند هفته ي بعد در وبلاگ توضيح مفصل مي دهم و البته اين را هم بگويم که عمدا رفتم و دليل هم دارم.

خب در مورد سخنراني ها توضيحي نمي دهم چرا که هم در سايتها و هم در روزنامه ها توضيح کامل آورده شد(اعضای جدید شورای مرکزی و سخنرانی دبیرکل و مهمانان افتتاحیه).بعد از ظهر سه کميسيون تخصصي تشکيل شد که يکي کميسيون تغيير اساسنامه و يکي کميسيون سيستم ها و روشها و ديگر ي کميسيون بيانيه ي پاياني کنگره بود.من عضو کميسيون سومي بودم که البته نيم ساعت بيشتر ننشستم و بيرون به جمع هفت هشت نفري که با دکتر آغاجري نشسته بودند و مي شنيدند پيوستم.از ساعت دو تا ساعت پنج با دکتر آغاجري خيلي سوال مطرح کرديم و پاسخ شنيديم.جلسات کميسيونها هنوز ادامه داشت و در حين صحبت ما هم چندين بار تکر دادند که آقا هر کسي به کميسيون مربوطه اش بره و اين بحث رو تمم کنيد که کسي گوش نکرد.تا اينکه بهزاد نبوي اومد و دست آغاجري رو کشيد و به زور برد که هاشم تو نظم تمام جلسات رو به هم زدي بيا برو تو کميسيونت بشين.خب البته شنيدن از آغاجري بسيار جذاب و جالب بود.خيلي چيزها آموختم.

نکته ي جالب ديگر اينکه جلسه تا ساعت ده شب ادامه داشت و حدود ساعت نه توي جلسه ي عادي کنگره بوديم که ديديم چند نفر دارند توي سالن ساندويچ مي دهند!!! به بهزاد نبوي به شوخي گفتم مثل اينکه پولهاي پتروپارس ته کشيد که ساندويچ به ما مي دي.

صبح جمعه هم پشت سر هم جلسات تصويب اساسنامه و بيانيه بود و بعد از آن انتخابات شوراي مرکزي جديد سازمان بود.حدود بيست و هشت نفر  براي انتخاب پانزده عضو شوراي مرکزي ثبت نام کردند.بعد از صحبت و معرفي همه ي کانديدها ها راي گيري شد که بهزاد نبوي با کسب صدو چهل و دو راي از صدو چهل شش راي اول شد.رئيس کنگره آقاي باقري(هيئت رئيسه ي کنگره هم انتخابي بودند) به شوخي گفت که به غير از خود آقاي نبوي سه نفر هم به ايشون راي ندادند...اين سه تا خائن کي بودند؟نکته ي انتخابات شوراي مرکزي اين بود که آقاي دکتر آغاجري در انتخابات شرکت نکرد.بعد از اين انتخابات شوراي داوري بود که بايد سه نفر انتخاب مي شدند که هر کاري کردند آغاجري کاندييد براي اين مرحله هم نشد که بهزاد از همون جلو صدا مي زد که هاشم...هاشم بايد کانديد بشي ها...و خب خيلي از بچه ها هم با صدا زدن نام آقاي دکتر از ايشون مي خواستند که شرکت کند که باز هم موافق نشد.بعد بهزاد اومد و روي آغاجري رو بوس کرد و گفت که آقا اسمش رو بنويسيد.بعد آغاجري در ميان دست زدن احساسي اعضا که چند دقيقه طول کشيد رفت براي صحبت کردن.و با اين جمله شروع کرد که اين شورا شورايي داوري است و در کشور ما داوري عين بيداد گري است و اين خلاف آيه ي قرآن است که مي فرمايد آنگاه که بين مردم حکم مي کنيد با عدالت حکم کنيد.و خواهش کرد که چون من در سازمان هستم و حتما هم هستم به يک نفر ديگر راي بدهيد که به اين واسطه يک نفر ديگر هم وارد شود که البته کسي به حرف ايشان گوش نگرفت.و آقايان آغاجري و تقي زاده (عضو هيئت علمي دانشگاه علامه) و حاج آقايي به نام فقيه از مازندران که هم سلولي بهزاد بود عضو شوراي داوري شدند.بهزاد به فقيه گفت شاگرد شلوغ کلاس رو کرديم مبصر کلاس.

خب جلسه ي سازمان تمام شد و گرفتن عکسهاي يادگاري شروع شد.اميرحسين مهدوي دبير صفحه ي اقتصاد شرق که جواني حدودا بيست و پنج ساله است هم عضو علي البدل شوراي مرکزي سزمان شد.بهزاد به شوخي مي گفت که مهدوي تو مايه ي ننگ سازماني ، يه بچه شده شوراي مرکزي آخه بچه تو باييد جز شاخه ي نونهالان سازمان باشي.

به هر صورت کنگره با موفقيت به پايان رسيد .البته شب اول ده دوازده نفر که چند نفرشون هم بچه بودند با پرچمهاي حزب الله شروع کردند به شعار مرگ بر منافق گفتن.که خودشون هم زياد نموندند.

نکته اي که فراموش کردم اين که دکتر آرمين در جلسه ي اختتاميه در خصوص مسادل انتخابات و حزب الله لبنان سخنراني کرد.از جمله اينکه حزب الله لبنان رو با نسخه هاي تقلبي وطني اشتباه نگيريد.هيچ سنخيت و شباهتي چه از لحاظ فکري و چه از لحاظ عملي بين اين دو گروه وجود ندارد و اکثر بچه هاي حزب الله روشنفکر و آزاد انديش هستند و تنها به دليل مسائل مالي با اقتدار گرايان ايراني ارتباط دارند.نکته ي ديگر تاکيد مؤکد بر عدم حضور در انتخابات در صورت رد صلاحيت بود و اينکه با تمام گروههاي اصلاح طلب در خصوص دو انتخابات صحبت و مذاکره خواهيم کرد تا اينکه باز هم مثل رياست جمهوري يک جمعِ محدودِ متکي به قدرت نظامي و اقتصادي عنان کشور را در اختيار نگيرند.

خب در خصوص کنگره به اندازه ي کافي صحبت کردم فقط خواستم بنويسم که يکي از بهترين سفرهاي عمرم در اين سفر بود.البته نه در مقد بلکه در مسير.ما با ماشين رفتيم و با آقاي رضاتوفيقي استاد دانشگاه و رئيس سازمان و آقاي دکتر سبز که پزشک است و البته بسيار اهل مطالعه که من تعجب کردم که با اين سن اينهمه کتاب را چطور خوانده است و آقاي رضايي رئيس سابق ارشاد و ليسانس زبان آلماني و فوق ليسانس زبانهاي باستاني همسفر بوديم.خب در طول دوازده ساعت رفتن و دوازده ساعت برگشتن حدود هجده ساعت بحث و تبادل نظر در مورد مباحث مختلف روشنفکري ديني و مباحث روز و بسياري مسائل ديگر بود.از صادق هدايت گفته شد و از يونگ.از اين دوستان بسيار آموختم...واقعا هجده ساعت جلسه ي آموزشي در مورد مسائل در طول مسير باعث شد که هيچگونه خستگي در ما ايجاد نشود.تا باشد از اين سفرها باشد.تازه اون چند ساعتي که بحث نبود هم مقداري اش را که در ماشين بوديم مشاعره بود که اين نيز بسيار عالي و جذاب بود.خلاصه خيلي خيلي خوش گذشت.اي کاش همچين سفرهايي نصيب شما هم بشود.


خيلي صحبت کردم و البته دوست دارم خيلي بيشتر هم بنويسم که البته خسته کننده مي شود.ولي يک نکته را بايد بنويسم آنهم در خصوص کامنت فاخته بود.خب شايد شما فاخته رو بشناسيد و قبلا نوشتم که ايشان که هستند.

صحبتم با فاخته است.

خودت نوشته بودي:

نبايد کسي بفهمد

دل و دست اين خسته ي خراب

از خواب زندگي مي لرزد

بايد تظاهر کنم حالم خوب است

راحت ام ، راضي ام ، رها

راهي نيست

مجبورم!

فاخته ي عزيز!

من هم خسته ام، شايد هم شکسته ام ، من هم دوست دارم مثل بسياري از دوستانم و بسياري از افراد جامعه يک زندگي عادي داشته باشم(نه اين که غيرعادي هستم، تعريفي هم خودم نمي کنم ).شايد هم عجيب باشد ولي دوست دارم مثل خيلي ها دچار روزمرگي شوم.دوست دارم بنشينم و شعر بخوانم و شعر بخوانم و شعر بخوانم ، دوست دارم دراز بکشم و بخوابم و بخوابم و بخوابم گرچه اينها روزمرگي نيست.ولي مگر مي شود؟پس مسئوليت اجتماعي من چه مي شود؟فکر مي کني من نگران زندان رفتن نيستم؟فکر مي کني من نگران نيستم که هيچ اداره ي دولتي به من کار نمي دهد و براي داشتن کار خصوصي وام؟فکر مي کني پدر من کم اين حرفها را به من مي زند؟

من نگران همه ي اينها هستم ولي باز هم مي گويم مسئوليت اجتماعي من و احساس تکليفي که مي کنم به من اجازه ي سکوت نمي دهد.و ممنونم از نگراني ات ، گفتي بگوم که دفترهايت مي رسد يا نه که بايد بگويم بله مي رسد.منتظر هستم.

راستي گفته بودي آدم خودبيني هستم و رفتارها و برخوردهام اينو نشون مي ده.نمي خوام از خودم تعريف کنم ولي به خدا نيستم.راستي دفترهاتون هم به آدرس انجمن نمياد بلکه به همون صندوق پستي ميره.يعني مستقيم به دست خودم مي رسه.

اگر توانستم فرياد مي زنم

اگر نتوانستم سکوت مي کنم

ناليدن فرزندان ماکياولي را گستاخ تر مي کند.

 

پايدار باشيد

2 اين مطلب توسط نوشته شد  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385در ساعت  19:25  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

هاي هاي تو کجايي نازي ...عشق بي عاشق من
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.
...
گذشتيم از سالمرگ حسين پناهي.همان روزي که مرد و تازه همان روز ما حس کرديم شناختيمش در حالي که هنوز حسين پناهي را نشناختيم.
يک بار ديگر سلام خداحافظ را گوش مي دهم.
2 اين مطلب توسط نوشته شد  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385در ساعت  2:34  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

يک پاسدار فرماندار گچساران شد
سروان پاسدار قاسمي فرماندار شهرستان گچساران شد.خب متاسفانه لينکي از خبر اين انتصاب پيدا نکردم.اما همين جمله ي کوتاه گوياي همه چيز است.حکومت نظاميان بهترين نامي است که ميتوان بر دولت برخواسته از شبه نظاميان نهاد.
در مراسم معارفه ي ستوان قاسمي که با حضور استاندار و جمعي از مديران استاني کهگيلويه و بويراحمد برگزار شد از خدمات "فتاح محمدي" فرماندار قبلي اين شهرستان تقدير به عمل آمد.محمدي جانباز جنگ تحميلي است که هشت سال از عمرش را در زندانهاي عراق سپري کرده است.خب اينها به کسي که نظام خودشان مديونش باشد نيازي ندارند به کسي نياز دارند که حلقه به گوش باشند و از خودشان کوتاه تر باشد.اين دو شرط کافي است.
لازم به ذکر است شهرستان گچساران به دليل وجود معادن غنی نفت، يکی از مهم‌ترين مراکز استخراج و بهره برداری نفت کشور به شمار می‌رود. و دارای اهميت و اعتبار ويژه‌ای در اين زمينه می باشد و اين در حالي است که مديريت اين شهرستان مهم به فردي سپرده شده است که سابقه ي هيچ گونه کار اجرايي در کارنامه ي خود را ندارد.
البته من شنيده ام که قبلا راننده ي آقاي حسيني استاندار محترم بوده اند.گرچه اين خبر تاييد نشده است ولي به هر حال رانندگي شغل اجرايي است ديگر...نيست؟


2 اين مطلب توسط نوشته شد  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385در ساعت  1:23  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

وحشت مي کنم از آينده ي اين انسان متمدن وحشي
کوچکتر که بودم ، دقيقتر بگويم قبل از يازده سپتامبر فکر مي کردم که بشريت به آن مرحله از پيشرفت و رشد و آگاهي رسيده است که تمامي مشکلاتش را با گفتگو و ديالوگ حل کند.خوشحال بودم که ديگر در هيچ جاي جهان جنگي تجربه نخواهد شد.خوشحال بودم که در زمان بلوغ انسانيت بالغ مي شوم.خوشحال بودم که ديگر از آن خاطره هاي گنگ و نامفهومي که از صداي آژير خطر در دوران کودکي ام در ذهنم مانده بود خبري نخواهد شد و خوشحال بودم که ديگر خبر مرگ دايي و جراحت عمويم براي ديگر نزديکانم را نمي شنوم و همه ي انسانيت از تجربه ي اين تجربه هاي وحشتناک رها شده است.
بزرگ نشده ام اما فهميدم که در اشتباه به سر مي برم ، انسان هنوز نادان است و وحشي مثل ده هزار...مثل پنج هزار ...مثل دو هزار...مثل ده سال قبل...مثل ديروز
مثل ديروز که مثل ده سال که مثل دوهزار ... که مثل پنج هزار ...که مثل ده هزار سال قبل نشان داد که انسان هنوز نادان است و وحشي.
اصلا براي من فرقي نمي کند که اين انسان وحشي نام مسلمان بر خود نهاده است يا يهودي و يا مسيحي و لائيک.از جنگ متنفرم.از اين که يک کودک را غرق خون ببينم از انسان بودن خودم شرمنده مي شوم.از اينکه يک زن را در عزاي فرزندش گريان مي بينم ، شرمنده ميشوم از آنکه مي دانم يک همنوع من دست به اين جنايت زده است.گريان مي شوم از ديدن تصاويري که به قول حسين پناهي انسانِ مستعد کرگدن شدن را نشان مي دهد.

خب شاعر عرب نزار قباني صورت قانا را خيلي خوب ترسيم مي کند گرچه صورت خوبي نيست:

1- صورت قانا رنگ پريده، چون صورت مسيح
و نسيم درياييِ آوريل...
باران‌هاي خون.. و اشك‌ها
2- آنها از روي اجسادِ سوخته‌ي ما وارد قانا شدند
او در سرزمين‌هاي جنوب
پرچم نازي را به اهتزاز درآوردند
هيتلر آن‌ها را در اتاقك‌هاي گاز سوزاند
و آن‌ها بعد او آمدند كه ما را بسوزانند
هيتلر آن‌ها را از اروپاي شرقي بيرون راند
و آن‌ها ما را از سرزمينمان بيرون راندند
3- چون فوج گرگ‌هاي گرسنه وارد قانا شدند
و در سراي مسيح آتش درزدند
و پيراهن حسين و سرزمينِ محبوبِ جنوب را لگدمال كردند
4- ساقه‌هاي گندم
درختان زيتون و تنباكو آفت زد
و آواز قناري‌ها نيز...
كادموس در پوستش فرو خشكيد...

وحشت مي کنم از آينده ي اين انسان متمدن وحشي.



............................................................


حالم بد است، حوصله‌ام روبه‌راه نیست
کمتر از يک شبانه روز مي گذرد از لحظه اي که اکبر محمدي زنده بود.
همان موقعي که پدرش گفت شما به خدا کوتاهی و تعلل نورزید. کوتاهی نکنید، تا بچه‌های ما در آنجا پر پر بشوند.
و ما نشنيديم.
ما خيلي وقت است نمي شنويم
وقتي مي شنويم که دير شده است
وقي که تنها کاري که مي کنيم گريه است
که اين اشکهاي ما هم به درد اکبر که نمي خورد هيچ ، دو روزه فراموشمان مي شود.
خب اگر يک وقتي هم نوبت ما شد که به سلاخ خانه برويم هم کسي نيست به دادمان برسد...

باورش سخت است .
از میان تمام زنده باد و مرده بادها ,
مرگش به تو رسید ,
آمریکایش به ما می رسد .
تسونامی هم که بیاید , هیچ چیز به اندازه ی تو
عوض نخواهد شد .
آنقدر گوسفند شده ایم ,
که به درد کالباس شدن هم نمی خوریم .

درگذشت يا بهتر بگويم قتل اکبر محمدي را تسليت مي گويم.تا نوبت خودمان نشد فکري بکنيم.
2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه نهم مرداد 1385در ساعت  3:47  سيد مجتبي تقوي نژاد  |