بسم الله المالك القاهر الجبار المنتقم
يا به قول ابوذر يا رب المستضعفين(آغاز کلام دکتر شریعتی در پرداختن به شهادت)
1-كامپيوترم خراب شده و تمام تلاشهاي دوستان براي بهبود آن بي نتيجه بوده است.تقريبا از دنياي غير رسمي رسانه -در مقابل دنياي رسمي رسانه اي مثل روزنامه و تلويزيون-يك ماهي است بي خبرم.البته امتحانات هم مزيد بر علت شد.از همه ي دوستان بابت تاخير عذرخواهي مي كنم.
2-تقريبا همان روزهايي كه كامپيوترم خراب شد قصد داشتم چيزي بنويسم در باب «اعتماد» كه ديگر نشد.از آن روزها در روزنامه ي اعتماد نشانه هايي از «شرق» شدن را مي شد ديد تا اكنون كه مي شود شرق را در اعتماد خواند.


روزنامه ي اعتماد در آغاز روزنامه ي خوب و قابل قبولي بود كه روند خوب بودنش تا حدود يك سال ادامه داشت كه متاسفانه آنچه من بعدا در اعتماد ديدم اعتماد را بيشتر از اينكه يك روزنامه ي جدي و خوب-آنگونه كه اول بود- نشان دهد يك روزنامه ي شبه زرد سياسي به نمايش گذاشته بود.توجه بيش از اندازه به حوادث و مسائل حاشيه اي و دور شدن از رسالت يك رسانه ي تاثير گذار را در سالهاي دوم و سوم به وضوح مي شد در اعتماد ديد.اينطور بود كه ديگر سعي مي كردم اعتماد را نبينم.اما اتفاق جالبي كه دو ماه قبل افتاد اين بود كه رسول-روزنامه فروشي كه شرق را از او مي گرفتيم- گفت كه بچه هاي شرق به اعتماد مي آيند.از همان روز اعتماد را مي خواندم و به راحتي مي شد تغييرات آهسته و روزانه را در اعتماد ديد.تغيير در صفحه آرايي و صفحاتي بسيار شبيه به صفحات شرق و جذاب شدن شكل روزنامه اولين تغييرات در اعتماد بود.كم كم مي شد از ابراهيم يزدي و محبيان گرفته تا تاج زاده و رجايي در اعتماد مقاله ها و تحليل هايي ديد.از سليمي نمين و دهشيار و مهاجراني نيز.اضافه شدن ويژه نامه ي تحليلي پنج شنبه ها به اضافه ي اينكه اعتماد ديگر خود را معتمد بخش خصوصي مي خواند-همانطور كه شرق روزنامه ي بخش خصوصي بود- نيز نمونه هاي نهايي تغيير در كادر اعتماد را نشان مي داد.تغيير شكل سایت اعتماد نيز به نحو مطلوبي صورت پذيرفت و نيازمنديها نيز-البته براي تهرانيها – به اعتماد اضافه شد.البته بسیاری از نویسندگان نام آشنای شرق نیز در اعتماد می نویسندديگر كمتر حسرت نبودن يك روزنامه ي قابل خواندن بر دلمان می نشیند.دست محمد قوچانی (احتمالا) و دکتر بهزادی درد نکنه.خسته نباشید.
شرق را مي شود در اعتماد خواند …حتي اگر اعتماد هم نباشد اعتماد را مي شود جاي ديگري خواند.
3-هنوز تكليف دو ترم ممنوعيت از تحصيلم مشخص نشده است.نمي دانم آغاز ترم جديد بايد كلاس بروم يا بايد كلاس نروم.
4-حوصله ي شنيدن و پيگيري اخبار مربوط به مسائل هسته اي و خرابكاري هاي روزانه ي تيم هسته اي را ندارم.اما اخباري شنيده مي شود در خصوص حمله ي آمريكا.نمي دانم در اين خصوص چه بايد گفت .به ياد اين جمله از مهندس بازرگان افتادم كه مي گويد:
دموكراسي نه دادني است ؛ نه گرفتني ؛ ياد گرفتنيست.
5-ابراهيم بابلي عزيز را بعد از شش سال ديدم.روز خوبي را با هم بوديم.با ابراهيم روزهاي خوبي را همان شش سال پيش يعني مرداد 1379 داشتيم.وبلاگ ابراهيم را ببينيد.
6-روز تاسوعاست و فردا عاشورا.گفتم در اين ايام به جاي اينكه بروم پاي منبر افرادي كه آنچه را در محراب و منبر مي نمايند نيستند و اي كاش مردم مي ديدند آنچه در خلوت مي كنند بنشينم و يك بار ديگر به صورت جدي «حسين وارث آدم» معلم شهيد دكتر علي شريعتي را بخوانم.حسي كه دكتر به انسان در خصوص اين موضوع خاص – يعني شهادت – مطرح مي كند آنقدر شورانگيز است و آنقدر انسان را به وجود مي آورد كه فكر مي كنم كمتر كسي در خصوص حسين اينگونه سخن گفته باشد و حق مطلب –كه البته ادا نمي شود – تا حدودي ادا كند.
آنجا كه مي گويد:
اكنون شهيدان مرده اند و ما مرده ها زنده ايم.شهيدان سخنشان را گفتند و ما كرها مخاطبشان هستيم.آنها كه گستاخي اين را داشتند كه وقتي كه نمي توانستند زنده بمانند مرگ را انتخاب كنند ؛ رفتند و ما بي شرمان مانديم صدها سال است كه مانديم.و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما – مظاهر ذلت و ذبوني – بر حسين و زينب – مظاهر حيات و عزت- مي گرييم و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما ذبونان عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
ما وارث عزيزترين امانتهايي هستيم كه با جهادها و شهادت ها و با ارزشهاي بزرگ انساني در تاريخ اسلام فراهم آمده است.و اي رسالتي است بر دوش ما ؛رسالتي به اين سنگيني ؛رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت؛بر عهده ي ماست كه زندگي روزمره مان را عاجزيم.
خدايا اين چه حكمت است؟
و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره ي جانوريمان غرقيم ؛ بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه ؛شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگه آزادي به ثبت رسانيده اند.
خدا يا اين باز چه مظلوميتي است بر خاندان حسين؟
7-آنها كه رفته اند كاري حسيني كرده اند .آنها كه ماندند بايد كاري زينبي كنند ؛ وگر نه يزيدي اند.
8-خيلي وقت بود مي خواستم اين شعر از احمد انصاري را كه در پي مي آيد برايتان بنويسم.احمد انصاري فهلياني معروف به «شهريار لر» از شاعران دوست داشتني استان ماست.البته اصالتا بچه ي نورآباد فارس است.احمد از دوستان بسيار عزيز ماست كه متاسفانه كارمند دانشگاه ياسوج است.شعر را با ترجمه اش كه البته هيچ گاه نمي تواند شور نهان در متن شعر را بيان كند با هم مي خوانيم:
1-تو كه مثل دل مُو در وَ دري تا برويم
خُته مَنداز وَري گِل دَمَري تا برويم
2-گُردَه ار داري و مِرد سفري تا برويم
وِيچو آيَم خفه وَيبو وَري تا برويم
3-برويمون من باغي كه گلش ؛ خار نَبو
باغبونش مثِ جلاد تَوَر دار نبو
4-مازِيَل خارَلِ زردِن كه همَش بي ثمرِن
برويمون كه نَگُن غيرتَ من جونِ تِ ني
5-چالِ بِنگِشت مِنِ بُشمه ي ايوون تِ ني
مار خَردِت خَوَر انگار وَ فريدون تِ ني
6-حاصلِ كارِ نشَهسن چِنِه جز بو كِردَن
مث چلوس تَرِ بي دي چِنِه سو سو كردن
1-اي كسي كه دلت مثل دل من در به در است
خودت را بر روز زمين نزن و گلايه نكن بلند شو تا برويم
2-اگر مرد سفر هستي و گرده ي اين كار را داري تا برويم
آدم اينجا خفه مي شود بلند شو تا برويم
3-به باغي برويم كه گلش خار نداشدته باشد
و باغبان آن مثل جلاد تبر بر دوش نباشد
4-در تپه ها به جز خار زرد بي ثمر چيزي نمي رويد
بلند شو برويم تا نگويند بي غيرت بود
5-گنجشك در پنجره ي ايوانت لانه ندارد
مار زندگي ات را مي خورد اما خبري از فريدون نيست
6-حاصل نشستن چيزي جر بو كردن نيست
مانند چوب تري كه هنگام سوختن دود مي كند.
پايدار باشيد و زينبي