تبليغاتX
فرياد
...آي با شما هستم....اين درها را باز كنيد

درود

بیش از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه از بامداد هفدهم دی ماه می گذرد.برفی را که به آرامی می بارد از پشت شیشه ی پنجره به تماشا نشسته بودم و سوز سرمای منفی ده درجه را از پشت شیشه حس می کردم که به قول حافظ که می گوید : حال دل با تو گفتنم هوس است ، هوس نگارش یک مطلب غیر رسمی به سرم زد.

امشب را لطف خدا و بارش رحمتش و سرمای بیش از حد که به تعطیلی دانشگاهها و کنسل شدن امتحانات منجر شد به جای اینکه به خواندن پرورش بز !!! مشغول باشم  ، به مرور اشعار شاملو مشغول شدم.تا ساعت نه شب گذشته که هنوز تکلیف تعطیلی امروز مشخص نشده بود تا قسمت انواع نژاد های بز در دنیا پیش رفته بودم که خبرهای غیررسمی رسید که امتحانات کنسل شد.

اگر خدا کمک کند و درسها پاس شوند و اتفاقی که این روزها از زبان برخی می شنوم و امروز نیز صحتش مشخص شد نیفتد ، روزهای آخرم در دانشگاه یاسوج خواهد بود.یعنی پایان نه ترم درس نخواندن ! در این دانشگاه.نه ترمی که سرشار است از خاطرات و خوشی ها و ناخوشی ها.راستش را بخواهید هرچند هیچ گاه  از رشته ام و از دانشگاهم و از برهه ی زمانی ای که به دانشگاه آمدم راضی نبودم اما من در این دانشگاه زندگی کردم.شاید در یک دانشگاه دست چندم و یک رشته ی دست چندم تر (البته دوستان هم رشته ای ام این اعتقاد را ندارند) و در زمانه ای که با آغاز مجلس هفتم شروع شد و به سال سوم دولت نهم ختم شد احساس "دانشجو" بودن نکرده باشم و  شاید برخی از دوستان این نوشته را ببینند تعجب بکنند که من می گویم از اینکه می خوام از این دانشگاه بروم بغض گلویم را گرفته است.شاید محسن بپرسد مگر تو بدترین روزهای زندگی ات را در این دانشگاه نگذراندی؟شاید مهرداد بپرسد مگر تو سخت ترین این روزها را در دانشگاه یاسوج نبودی؟شاید چیزی از درونم بگوید مگر خودت بارها و بارها هنگام فارغ التحصیل شدن دوستانت آرزو نمی کردی جای آنها بودی؟شاید ...

اما این منی که بدترین روزها و سخت ترین روزها را به واسطه ی حضورم در این دانشگاه دیدم ، این طور فکر نمی کنم. گرچه احساس خودم این است که این دانشگاه هیچ چیزی به من نیاموخت که آرزویش را داشتم و گرچه با فکری  پر از آرمان و قلبی پر از آرزو و تصمیمی برای تغییر و نگاهی برای پیدا کردن راهی و قدم های استواری برای رسیدن به آرمانها و آرزوها وارد دانشگاه شدم و اکنون بعد از آن همه تلاش (حداقل خودم اینگونه فکر می کنم)  نگاهی که به تحولات این چند ساله می کنم می بینم که هر چه با خود آورده بودم از دست دادم.هم آرمانها و آرزوهایم را و هم اراده ی تلاش برای آنها را.دانشگاه چیزی جز محافظه کاری به من نیاموخت که البته شاید نتیجه ی منطقی رادیکالیسم باشد ...  

اما با این همه ، واقعیت این است که ، من از محیطی غیر از دانشگاه می ترسم.گاها احساس می کنم هیچ جا به جز دانشگاه را نمی توانم تحمل کنم و شاید به همین خاطر باشد که بغض گلویم را گرفته است.گرچه دانشگاه هم روز به روز مثل همان بیرون می شود ولی وجود حداقلهایی از آزادی به انسان امید روزهای خوش تری می داد.

گفتم که امشب اشعار شاملو را می خواندم.این شعر شاملو از کتاب آیدا : درخت و خنجر و خاطره را تقدیم می کنم ... نه ببخشید می کوبم بر سر آقای "ع" .به گونه ای این شعر سرنوشت ما در دانشگاه یاسوج بود ، یا سرنوشت بچه های انجمن اسلامی دانشگاه ، یا حداقل سرنوشت خودم:

و شما که به سالیانی چنین در دوردست به دنیا آمده اید

            -خود اگر هنوز" دنیایی" به جا مانده باشد

و "کتابی" که شعر مرا در آن بخوانید-!

خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامی افزون نکنید

اگر مبدا خراب آبادی هستیم

                                  که نامش دنیاست!

 

ما بسی کوشیده ایم

که چکش خود را

بر ناقوس ها و به دیگچه ها فرود آریم،

بر خروس قندی بچه ها

و بر جمجمه ی پوک سیاستمداری

که لباس رسمی بر تن آراسته ،-

 

ما بسی کوشیده ایم

                              که از دهلیز بی روزن خویش

دریچه ای به دنیا بگشاییم.-

ما آبستن امید فراوان بوده ایم،

دریغا که به روزگار ما

                        کودکان

مرده به دنیا می آیند!

اگر دیگر پای رفتن مان نیست،

         باری

              قلعه بانان

                   این حجت با ما تمام کرده اند

که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم

می باید با ابلیس قراری ببندیم.

...

2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه هفدهم دی 1386در ساعت  3:1  سيد مجتبي تقوي نژاد  |