تبليغاتX
فرياد
...آي با شما هستم....اين درها را باز كنيد

درود

1-دانشگاه یاسوج:

از 12/12/86 که از دانشگاه یاسوج فارغ التحصیل شدم نسبتا زمان زیادی می گذرد.اما همواره تحولات و تغییرات در این دانشگاه برایم مهم بود و از دور آنرا پیگری می کردم؛ گرچه گاهی از سوی برخی ! متهم به تحریک دانشجویان این دانشگاه می شوم، اما حقیقت آن است که هیچگاه بعد از آن تاریخ تلاشی برای ارتباط با دانشجویان دانشگاه یاسوج  و از آن طریق تشویق آنان به فعالیتهای سیاسی و صنفی یا دانشجویی نداشته ام، چرا که همچنان که در دوره ی فعالیت خودمان در آن دانشگاه از رویه و اخلاق پدرسالارانه ی برخی از دوستان سابق انجمن اسلامی گلایه داشتیم اکنون نیز بر همین اعتقادم که دیگر دلیلی برای حضور سیاسی ما در این دانشگاه وجود ندارد.گرچه همانطور که در ابتدا گفتم هنوز یک وابستگی معنوی و احساسی به آن فضا را در خود احساس می کنم و حتی چند باری که پس از فارغ التحصیلی به دانشگاه رفتم، حس عجیب و جالبی نسبت به آنجا پیدا کردم به طوریکه هنوز عادت ندارم به دانشگاه جدیدم دانشگاه ما بگویم و وقتی سخن از دانشگاه مان می شود، منظور من و سایر دوستان قطعا دانشگاه یاسوج است.

از ابتدای روی کار آمدن دکتر اردوان ارژنگ در دانشگاه یاسوج بدون هیچ تردیدی با مدیریت وی مخالف بودم هیچگاه نپذیرفتم که وی می تواند مدیر کارآمدی در آن دانشگاه باشد.البته نتایج امر نیز همین را ثابت کرد که تجربه ی کاملا ناموفق ارژنگ در اداره ی دانشگاه یاسوج برای بسیاری از حتی دوستان وی-حداقل دو تن از معاونان و چند تن از مدیران سابقش-از واضحات است.

بدون شک بخشی از مخالفت ما با ارژنگ سیاسی بود اما حقیقتا اکنون –پس از انتخابات را می گویم- که هیچ منفعت یا خیر سیاسی یا غیر آن در دانشگاه یاسوج ندارم، به واسطه ی علاقه ای که به این دانشگاه دارم، باز هم به جد مخالف حضور ارژنگ در جایگاه ریاست این دانشگاه هستم.هر چه باشد بیش از چهار سال از بهترین و بدترین روزهای جوانی من در این دانشگاه سپری شد...

از زیاده گویی پرهیز کنم بهتر است؛ لیکن آنچه باعث شد بخشی از این پست را به دانشگاه یاسوج اختصاص دهم اتفاقات اخیر این دانشگاه است.از طریق سایتها و بعد از جانب دوستان مطلع شدم که در خوابگاه معروف به بالاتپه بر اثر ضعف مدیریت و آلوده شدن آب شرب با آب فاضلاب این خوابگاه حدود 600 دانشجوی ساکن این خوابگاه مسموم شدند و جالب آنکه مسئولین دانشجویان دختر را بی هیچ سرپناهی برای چند روز از خوابگاه بیرون کردند.بعد از آن هم تحصنهای پشت سر هم در دانشگاه رخ داد که در پی تصمیم مسئولان دانشگاه به جداسازی سرویس دانشجویان دختر و پسر انجام پذیرفت.

توصیه و تذکاری به مسئولین دانشگاه در خصوص نابخردانه بودن این تصمیم و بسیاری تصمیمات دیگرشان ندارم چرا که در دانشگاه ارژنگ گوش شنوایی وجود ندارد.

شاید سخن گفتن از دانشگاه ارژنگ کمی اغراق به نظر برسد اما حقیقت آن است که ارژنگ و تیم خاصی که دور خود جمع کرده است این دانشگاه را به سطح یک محفل قومی و قبیله ای و حزبی تنزل داده است.همین مساله که در کنار نداشتن روحیه ی متناسب با دانشگاه، سیاستگذاری در دانشگاه را به حد سیاستگذاری برای یک باشگاه خانوادگی و حزبی  مبدل کرده است، تبعات غیرقابل جبرانی در دانشگاه داشته است.نصب دوربینهای مدار بسته در جای جای دانشگاه، جداسازی جنسیتی برخی کلاسهای عمومی ، انتصابات قومی و حزبی(از جمله استخدام برادر ارژنگ در دانشگاه یاسوج، اعزام به خارج برخی از مربیان همشهری ایشان از جمله آقای ظریفی، مهاجرت اساتید با تجربه از دانشگاه یاسوج و جایگزینی مربیان حق التدریس –که از مناسبات حزبی جالب توجهی با فرقه ی هدایت خواه دارند- مثلا در گروه علوم سیاسی، استخدام بی رویه ی کارکنان از میان حاضرین در نماز جماعت و هیئت های مساجد امام حسین(ع) و مسجد صاحب الزمان(عج) که به ترتیب پاتوق هدایت خواه و ارژنگ است، انتصاب معاون مالی با مدرک فوق لیسانس ادبیات در دانشگاهی که بیش از 100 استاد با درجه ی P.H.D دارد و و خود دهها فارغ التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات دارد .. از اندک موارد اقدامات حلقه ی ارژنگ در دانشگاه یاسوج است.

گرچه در این اوضاع و شرایط به قول مهندس موسوی در بیانیه ی شماره  13 اشان مصیبت دولتمردان مالیخولیا زده بر همه ی مردم ایران وارد شده است شاید سخن گفتن از وضعیت دانشگاه یاسوج جالب توجه نباشد اما دانشجویان در این دانشگاه به وضعیتی مبتلا هستند که شایسته ی توجه و پیگیری است.دانشجویانی که پس از شرکت در هر تحصن تهدید به اخراج و تعلیق می شوند...

2-در فضای مجازی خبر آزادی مهندس بهزاد نبوی، چریک پیر و مقاوم خستگی ناپذیر برای لحظاتی شادی را به درون خسته ی ما آوزد که چندان دوامی نیافت؛ گرچه وعده داده اند ظلم چندان دوامی نخواهد یافت نه شادی دل مظلومین... آرزوی سلامتی و آزادی ایشان را دارم.

3-سعید نورمحمدی و تعدادی دیگر را در مراسم دعای کمیلی که به منظور دعا برای آزادی شهاب طباطبایی و در منزل ایشان برگزار شده بود بازداشت کردند.به قول یکی از دوستان خوب شد کمیل ابن زیاد آنجا نبود که او را نیز می گرفتند؛ به هر حال دردآور است که در یک حکومت دینی ! به مراسم دعایی حمله شود و حاضرین را بازداشت کنند که چرا دعا برای آزادی دوستتان می کنید....

شهاب و سعید هر دو از فعالین دوست داشتنی جریان جوان اصلاح طلب هستند.پیش از این نیز آرزوی آزادیشان را داشتم.سعید بیش از دو ماه بود که پس از تحمل 60 روز زندان آزاد شده بود اما شهاب را که حتما در جریان حکم پنج سال زندانش هستید.


پی نوشت:شنیده شد که دو تن از دانشجویان دانشگاه یاسوج محروم از تحصیل شدند.

 

2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه یازدهم آبان 1388در ساعت  12:2  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

من زنده ام، بله، مانند زنده رود که روزی زنده بود

درود

چند عکسی را که اخیرا گرفته ام را اگر حوصله داشتید ببینید:

پیرمردی که آوازخوانی زیر پل خواجو را به تماشا نشسته است

 من زنده ام، بله، مانند زنده رود که روزی زنده بود(فروغ)


۱-برای دیدن بقیه ی عکسها روی حوصله داشتید کلیک کنید.

۲-این سایت هم مزد اجازه ی آپلود رایگانش رو با اون ۴۵۰ گذاشتن بالای عکس میگیره، اینم کاریه بالاخره.

۳-گزارش اینجا  را نیز بخوانید.

2 اين مطلب توسط نوشته شد  چهارشنبه ششم آبان 1388در ساعت  14:51  سيد مجتبي تقوي نژاد  |